تبلیغات
در گذر عمر - اقدام جسورانه در مقابل تجار عوام فریب
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

اقدام جسورانه در مقابل تجار عوام فریب

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-02:09 ب.ظ

دلم می خواهد موضوعی راتعریف کنم یک روز بعداز کار رفته بودم کوچه باچند نفراز بافنده هاشروع به صحبت کردیم که من ازآنها  پرسیدم شما فرش خودرا کجا می فروشید ویکی ازآنها آدرس تبریز بازار قیز بستی بازار فرش فروشی حاجی تراب فام راداد وگفت فرش را باقیمت منصفانه می خرد فرش ما چندروز بعد تمام شد موضوع را به پدرم گفتم واو جواب داد از نظر اخلاقی درست نیست که فرش را جای دیگر ببریم وگفت اگر حاجی قبلعلی بفهمد خیلی ناراحت می شود من به هرنحوی بود پدرم راراضی کردم وگفتم آنها که نمی دانند که ما فرش را کی وکجا میبریم اجازه بده فرش را باگاری ببریم پیش حاجی تراب فام اگر دیدیم همان قیمت برمی دارد ضرر ما 10ریال پول گاری می شود وفرش رابرمی گردانیم پیش حاجی قبلعلی پدرم قبول کرد رفتیم وقتی گاری دستی جلوی فرش فروشی حاجی تراب فام ایستاد یک نفر جلو آمد پرسید این فرش فروشی است پدرم جواب دادپیش حاجی آوردم بفروشد دراین موقع حاجی از مغازه بیرون آمد با آن مرد خریدار صحبت کردند ومعلوم شد که خریدار یک تاجر حرفه ای بود چراکه وقتی پشت فرش را نگاه کرد ونظم قرار گرفتن گره هارا دید وپسند کرد وگفت فرش را از گاری پیاده کنید فرش راجلوی مغازه باز کردیم دست این طرف وآن طرف فرش کشید وگفت جمع کنید وبعد قیمت فرش را با حاجی توافق کردند وحاجی پس از کسر کمسیون مبلغ 16500ریال معادل هزاروششصدوپنجاه تومان نقداًبه پدرم پرداخت کرد واز پدرم سوال کرد مصالح فرش می خواهد یانه پدرم گفت بلی درآن لحظه نگاه به صورت پدرم کردم دیدم از خوشحالی چشمانش برق می زند برای اینکه آنروز تفاوت قیمت فروش فرش 12متری بامغازه حاجی قبلعلی 4500ریال معادل چهار صدوپنجا ه تومان یعنی 37%درصد بالاتر بود وقتی از مغازه بیرون آمدیم پدرم به من گفت حالا چطوری به حاجی قبلعلی بگویم که فرش را فروختیم جواب دادم چون من مغازه حاجی را بلد نیستم منو تا سرتیمچه مظفری ببر وشما داخل نیائید من به آنها موضوع را می گویم پدرم قبول کرد ومبلغ 500تومان  بمن داد که بدهی خودمان را تسویه کنم وارد مغازه شدم طبق معمول داخل مغازه 6و7نفر مثل ما بافنده فرش نشسته بودند سلام کردم پسر حاجی قبلعلی جاجی جلیل پرسید پدرت کو؟ وفرش کو؟ جواب دادم فرش را جای دیگر فروختیم ناگهان فریاد زد شما غلط کردید فروختین برو بگو پدرت بیاید گفتم حاجی بافنده فرش من هستم دیگر دوست ندارم پیش شما فرش بیاورم باز شروع کرد به فحاشی جواب دادم حاجی احترامت واجب پدرم منو فرستاده تسویه حساب درآن موقع باعصبانیت رفت فاکتور ماراکه بیجک می گفتند از گاو صندوق درآورد وگفت 450تومان بدهی دارید پول راپرداخت کردم ورسید گرفتم آمدم بیرون وقتی بقیه پول را به پدرم دادم اوگفت بگذار جیب خودت ومن تشکر کردم برگشتیم بطرف مغازه حاجی ترابفام که وسایل فرش بعدی را بگیریم بعدنیست به سیاه بازیهای پدر وپسر حاجی قبلعلی اشاره ای داشته باشم چون خود حاجی قبلعلی بیسوادبود تمام حساب وکتابهای مغازه به عهده پسرش حاجی جلیل که حدوداًدرآن موقع مرد 35ساله ای بود انجام می شد وقتی بافنده های مثل ما فرش خود رابه مغازه آنها می بردند حاجی قبلعلی اول شروع می کرد ایراد گرفتن از بافت فرش و قیمت فرش را پائین می گفت وسپس پسرش برسر پدر داد می زد مرد حسابی انصاف داشته باش اینها زحمت کشیده اند وجان کندند و... افراد ساده مثل پدرمن که یک عمر با صداقت زندگی سپری کرده بودند، فکر می کردند پسر حاجی بخاطر ما به پدرش بدو بیراه می گوید وحاجی کوتاه می آمد فرش را به همان قیمت قبل حساب می کردند ،آن روزمن وپدرم خیلی خوشحال بودیم وبعداز یک سری خرید مایحتاج خانه عصر با اتوبوس به وایقان برگشتیم وبعد ازآن فرش خودرا در فرش فروشی حاجی ترابفام می فروختیم  ،مدتی گذشت برادربزرگتراز خودم از سربازی برگشت وبادختر جعفر فراقی ازدواج کرد ومستقل شد ند وباوسایل بسیار اندک که زندادش بعنوان جهیزیه با خود آورده بود یک اتاق در خانه آقای حدادی اجاره کردندو همانند برادر بزرگم با جنگ وجدال از پیش ما رفتند ومن مجداًبفکرافتادم که اگر دروایقان بمانم وهر چقدر هم کار کنم زندگی بهتر از بقیه نخواهم داشت بنابراین خواستم بقول معروف از دنیای ته چاه قورباغه به دنیای بزرگتر فکر کنم به همان منظور طرح چگونه رفتن به تهران وکارکردن را مرتباًدرذهنم مرور می کردم باخودم گفتم پدرومادرم هرکز بمن اجازه نمی دهند که به تهران بروم باید بدون اجازه از خانه خارج شوم روزها نقشه کشیدم اول شناسنامه خود راکه مادرم همه ی شناسنامه هارا درصندوق می گذاشت وقفل می کرد (منظور ازصندوق گاو صندوق آهنی نبود بلکه در آن ایام رسم بود خانمها یک صندوق چوبی تقریباً به ابعاد یک متر طول و60سانتیمتر عرض وبه ارتفاع 70سانتیمتر با چهار پایه که سطح صندوق را باورق حلب طراحی شده بود بعنوان رکن اصلی جهیزیه دخترها بود که به خانه شوهر می بردند واسناد مهم را مثل قباله خانه وشناسنامه ها وهچنین لباسهای نورا در صندوق قرار میدادند ویک قفل هم می زدند)





نظرات() 


is psychic real
سه شنبه 30 آبان 1396 06:39 ب.ظ
تحسین زمان و تلاش شما را به سایت خود و اطلاعات دقیق ارائه می دهد.

خوب است که هربار یک بار در یک وبلاگ بمانید که نیست
همان اطلاعاتی که از قبل تغییر کرده است. شگفت آور خواندن!
من سایت شما را نشانه گذاری کرده ام و RSS های خود را اضافه می کنم
به حساب Google من
How do you treat a sore Achilles tendon?
جمعه 17 شهریور 1396 03:35 ق.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.

Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to get
there! Thanks
Foot Issues
شنبه 14 مرداد 1396 11:02 ب.ظ
It's hard to come by experienced people for this topic, however,
you sound like you know what you're talking about! Thanks
claytontlbpunubzu.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 08:45 ب.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely think
this website needs far more attention. I'll probably be back again to see more, thanks for the advice!
jaggedrecluse4459.exteen.com
شنبه 7 مرداد 1396 09:37 ق.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your blog and in accession capital to assert that I get
in fact enjoyed account your blog posts. Any way I'll be subscribing to your feeds
and even I achievement you access consistently fast.
Joseph
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:09 ق.ظ
Remarkable issues here. I am very satisfied to peer
your article. Thanks so much and I'm taking a look forward to contact
you. Will you kindly drop me a e-mail?
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:28 ب.ظ
I all the time used to study article in news papers but now as I am a user of net thus from now I am using net for posts, thanks to web.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:52 ق.ظ
May I simply say what a comfort to discover someone that genuinely knows what they are discussing online.
You actually realize how to bring an issue to light and make
it important. A lot more people should read this and understand this side of your story.
I was surprised you're not more popular given that you definitely possess the gift.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox