تبلیغات
در گذر عمر - ماجرای سربازی رفتن
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

ماجرای سربازی رفتن

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:24 ب.ظ

ماجرای سربازی رفتن

در شهریور سال 1350چون بسن 19 سالگی رسیده بودم وطبق قانون نظام وظیفه باید به سربازی می رفتم به همان منظور به حوزه نظام وظیفه که درآن ایام در خیابان 16آذر بالاتراز دانشگاه تهران ونرسیده به بلوار الیزابت ،بلوار کشاورزی فعلی مراجعه کردم جلوی درب ورودی یک استوار چاق پشت یک میز نشسته بود ومشخصات افراد را وارد پوشه می کرد نوبت به من رسید وپرسید برای چی آمدی گفتم آمدم برم سربازی شناسنامه را گرفت ومشخصاتم را توی پوشه نوشت وپرسید آیا می خواهید کفالت بگیری گفتم اگر بشی بلی پرسید پدرت زنده است گفتم بلی پرسید برادر داری گفتم دوتا برادر از خودم بزرگتر دارم وقتی استوار این جواب را شنید بلند شد چنان به سرم دادکشید وگفت پدر سوخته مگر من باتو شوخی دارم گفتم سرکار استوار منکه اول عرض کردم آمدم به سربازی برم بنویس آماده به خدمت پوشه را با ناراحتی پرت کرد جلوی من وگفت برو داخل ساختمان اتاق اول رفتم داخل، یک عده مثل من آنجا منتظر بودند نوبت رسید به من پوشه رادادم به یک سرهنگ واو نگاه به سرووضع من کرد وگفت برو اتاق روبرو وقتی وارد شدم سه نفر دور میز نشسته بودند یکی از آنها گفت لباسهایت را دربیار آنها از نظر جسمانی ،کوش وچشم  مرامعاینه کردند وگفتند برو یک ماه دیگر بیا دفترچه اعزام را بگیر بعداز یک ماه یعنی مهر ماه دفترچه اعزام را گرفتم که تاریخ اعزام را پانزدهم مهر ماه قید شده بود حدوداًده روز وقت داشتم کارهایم را مرتب کنم اول به پدر ومادرم خبر دادم ودوم اجاره خانه را یک ماه پیش دادم وآقای خدامی را وبه صاحب خانه معرفی کردم وگفتم چنانچه بعداز یک ماه برنگشتم ایشان اثاث مرا تحویل بگیرد ودرتاریخ 18/7/1350برای اعزام رفتم پشت تالار رودکی که حالا تالار وحدت شده است وارد استادیوم کوچک ورزشی شدیم عده ای زیادی برای اعزام وارد آنجا شده بودند ساعت 30/9 دقیقه درب هارا بستند وهیچ کس اجازه خروج نداشتند ساعت 10صبح بود که یک سرهنگ به همراه چند خانم بالباس بلوز ودامن کوتاه که آن زمان مینی ژوپ می گفتند وارد محوطه استادیوم شدند پسر ها بادیدن آنها شروع کردند  به هو کردن چشمتان روز بد نبیند چند نفر استوار با شیلنگ آب افتادن به جان مردم چنان با شیلنگ می زدند که به هرکی می خورد درجا می افتاد من فرار کردم همه را جمع کردند داخل چمن زیر آفتاب تا ساعت 2بعداز ظهر همه کرسنه وتشنه زیر آفتاب بودیم بعد از ساعت 2بعد ازظهربه هر نفر یک ساندویچ دادند بعد از خوردن ساندویچ من بدنبال آب پشت ساختمان رفتم ودیدم در سالن ضلع جنوبی استادیوم یک عده دختر با مایوولباس آستین حلقه ای بسکتبال بازی می کنند تازه از پشت پنجره محو بازی آنها شده بودم که یکدفعه یکی از استوارها سررسید وپرسید اینجا چکار می کنی از ترس جواب دادم هیچی آقا بازی اینهارا داشتم نگاه می کردم وقتی استوار چشمش از پنجره به سرو وضع دختر ها افتاد به پشت من زدو گفت عجب سلیقه ای داری پسر ونشست پهلوی من وکم کم عده ای دیگر دور مارا گرفتند ونشستند آنروز تا ساعت 7بعداز ظهر ما بلا تکلیف در آنجا بودیم وبعداز ساعت 19یکسری اتوبوس مسافربری آمد وتوی هر اتوبوس پنجاه نفر سوار کردند واسامی نفرات را نوشتند به همراه یک استوار ویک گروهبان روانه کردند مقصد نا معلوم بود ولی اتوبوسها بطرف جاده تهران تبریز در حرکت بودند ساعت نزدیک 10شب اتوبوس جلوی یک چلوکبابی نگهداشت ولی صاحب آن چلو کبابی اجازه نمی داد که ما وارد آنجا شویم وقتی استوار توضیح دادکه اینها سرباز هستند وباید شام بخورند مارا به سالن که تمام روی میز هارا خالی بود بردند غذارا با بشقابهای ملامین با قاشق روحی بدون چنگال ونمکدانهای پلاستیکی کثیف شام راسرو کردند همه ازاین بابت ناراحت شدیم قرار شد وقتی غذاتمام شد همه قاشقهارا بشکنند ونمکدانهاراروی میزهای خالی کنند ،همین کارراکردیم وبعد سوار اتوبوس شدیم فردای آن روز سراز پادگان جلدیان واقع در آذربایجان غربی جای دور افتاده از توابع شهرستان پیرانشهروسط کوهها واقع شده بود رسیدیم وقتی در پادگان جلدیان اتوبوسها ایستادند از روی لیست افراد را حضور وغیاب کردند وتحویل فرمانده پادگان دادند وسپس پنجاه نفر افراد اتوبوس مارا بدست یک گروهبان که روی سینه اش عباس ملایری دوخته شده بود تحویل دادند ایشان آدم بداخلاق وبددهنی بود بخاطر دارم وقتی از روی لیست اسامی را می خواند دست برقضا اسم یک نفر از همراهان ما عباس ملایری بود وقتی اسم اورا خواند گفت که او نزدیک شود وقتی نزدیک گروهبان شد چنان چکی زد وفریاد زد مادر فلان ،فلان شده اینجا عباس ملایری فقط منم بیچاره خواست حرفی بزند چک دوم رازد فریاد زد برو گم شو، خلاصه کلام مادر آنجا هشت ونه روز بلا تکلیف بالباس شخصی روزها در ومحوطه پادگان وشبها در آسایشگاه بودیم  وبدون تخت و زیراندازوبدون هیچ امکانات در کف سیمانی که شبها درهنگام خواب کفشهایمانرا زیر سر می گذاشیتم ساعت 9شب خاموش باش می زدند وچراغهارا خاموش می کردند وهیچ کس اجازه حرف زدن را نداشت،روز هشتم یکی از بچه ها که باهم صمیمی شده بودیم بنام آقای زنگنه بچه بازار دوم نازی آباد بود وچون عاشق دختر خاله اش شده بود بسیار بی تابی می کرد وتصمیم گرفت که از پادگان فرار کند بعداز ظهر همان روز فرارکرد فردای آنروز خبردار شدیم که سه نفر از فراریان را که روز قبل فرار کرده بودند دستگیر کردند ودر سلول انفرادی بازداشت هستند من خیلی نگران شدم به هر طریقی بود خودم را به بازداشتگاه رساندم نگهبان ایست داد وپرسید برای چی اینجا آمدی گفتم شنیدم دیروز سه نفر دستگیر شدند ومن نگران دوستم هستم اجازه بده فقط یک لحظه آنهارا ببینم جواب داد نمی شود برگرد من 5تومان به اودادم وگفتم اجازه بده زود ببینم وبرگردم نگهبان گفت زود برو برگرد رفتم دیدم هفت نفر در داخل فضای یک متری بادربهای آهنی که بالای درب شیشه ساده خورده ونرده کشیده شده بود بیشتر شبه توالت های عمومی بودند سرپا ایستاده بودند صدازدم زنگنه زنگنه قیافه تک تک آنهارا دیدم وقتی مطمین شدم که زنگنه جزء آنها نیست برگشتم.





نظرات() 


xiaorecupero.blog.fc2.com
شنبه 14 مرداد 1396 08:39 ب.ظ
I wanted to thank you for this great read!! I certainly loved every little
bit of it. I have you book-marked to look at
new things you post…
How you can increase your height?
شنبه 14 مرداد 1396 07:23 ب.ظ
Great information. Lucky me I came across your website by accident (stumbleupon).

I've saved as a favorite for later!
tyraskilling.wordpress.com
شنبه 14 مرداد 1396 03:05 ق.ظ
That is a very good tip especially to those new to the blogosphere.

Simple but very precise information… Appreciate
your sharing this one. A must read article!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:47 ق.ظ
These are genuinely wonderful ideas in on the topic of blogging.
You have touched some pleasant points here. Any
way keep up wrinting.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:53 ق.ظ
Having read this I believed it was really informative. I appreciate you
spending some time and effort to put this
information together. I once again find myself personally
spending a lot of time both reading and commenting.
But so what, it was still worthwhile!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:07 ق.ظ
At this time it appears like Wordpress is the preferred blogging platform available right now.

(from what I've read) Is that what you are
using on your blog?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox