تبلیغات
در گذر عمر - ماجرای کله پزی
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

ماجرای کله پزی

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-03:27 ب.ظ

ماجرای کله پزی

یک روز جمعه رفتم کله پزی واقع در میدان باغ پسته بگ بالاتر از امامزاده یحیی وقتی وارد کله پزی شدم دیدم دختر صاحبخانه ام داشت کله پاچه می خرید برحسب اتفاق ظرفهای ما مثل هم بود بعدازاینکه کله پاچه رادرظرفها ریخته شد خواستیم برگردیم فریده دختر صاحبخانه چند بارظرف هارا به بهانه اینک کدام مال اوست کدام مال من عوض کرد وبعد باهم بخانه برگشتیم ،این موضوع سرآغاز آشنایی وشروع صحبت کردن ما شد اودر آن زمان سوم دبیرستان رامی خواندو وقتی بهمید منهم سال سوم هستم اکثر اً روزهای جمعه می آمد منزل من باهم درس می خواندیم ومادرش غذا می آورد باهم می خوردیم وبعد از غذا شروع می کردیم صحبت ولطیفه تعریف کردن این همراهی تاسال 1354 ادامه داشت واز نظر من این همراهی مثل رابطه خواهر وبراداری بود ومن احساس دیگری نسبت به اونداشتم چراکه هنوز هم من به دختر شرنوشت ساز خود فکر می کردم ولی کم کم احساس کردم که فریده علاقه مند شده ،یک روز جمعه بعداز اینکه نهار راصرف کردیم فریده شروع به صحبت کرد وگفت تونمی خواهی ازدواج کنی ومن جواب دادم هنوز زود است ولی او بعد از کل مقدمه چینی به من پیشنهاد ازدواج داد وادامه داد وگفت همه خانواده ام می دادنند که من به توعلاقه دارم من که از شنیدن حرفهای او تعجب کرده بودم که چطور یک دختر به این راحتی حرف دلش را می زند جواب دادم باید فکر کنم اویک هفته به من مهلت داد بااینکه فریده دختر خوب وخوشگل وخوش بیان بود ولی از اینکه بی پروا صحبت کرده بود اصلاً خوشم نیامد واز طرفی همانطوریکه قبلاً اشاره کردم به دختر سرنوشت ساز خود فکر می کردم حرفی که فریده به من زد هرگز من نتوانستم به دخترمورد قلاقه خود بگویم

چاره را دراین دیدم با فریده قهر کنم وبدنبال پیدا کردن اتاق درجای دیگر شدم وروز پنجشبه یک اتاق در کوچه تقوی اجاره کردم وروز ششم مهلت من تمام شده بود رفتم خانه در دلم طوفانی به بپابود رفتم دراز کشیدم بعد از نیم ساعت فریده وارد اتاق شد من که خودم را به خواب زده بودم با کوک زنگ ساعت وادار کرد که من بلندشوم او سلام کرد وگفت که چرا از من فرارمی کنی امروز یک هفته تمام شده آمدم جواب شمارا بشنوم منکه تصمیم به رفتن گرفته بودم به اوگفتم من فردا از خانه شما می روم اول باورش نشد وقتی به اوگفتم که اتاق اجاره کردم گفت برو اتاق را پس بده آنروز فریده کلی گریه کرد من فردای آن روز اسباب کشی کردم واز خانه آنها رفتم وبعد از یک ماه فریده با خواهر بزرگش که دوتا بچه داشت به دیدن من آمدند با اینکه از این موضوع در حدود چهل ودو سال می گذرد هنوز هم آن صحنه وگریه های فریده جلوی چشمم مجسم می شود امیدوارم خدواند مرا از این بابت ببخشد واورا درهر کجا که باشد سالم وتندرست نگهدارد یک سال بعد خانواده آقای وفا از آن محل به خیابان مازندران نزدیک میدان شهناز (میدان امام حسین)رفتند وبعد شنیدم که فریده بایک پسره ازدواج کردومن دیگراز او خبر ندارم .

 





نظرات() 


Can you get an operation to make you taller?
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:42 ق.ظ
Hi, i feel that i noticed you visited my web site thus i came to return the choose?.I'm trying to in finding things
to enhance my website!I suppose its adequate to use a few of your
ideas!!
http://www.purevolume.com/
شنبه 14 مرداد 1396 04:08 ب.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme
in our community. Your web site offered us with valuable
information to work on. You have done an impressive job and our
whole community will be grateful to you.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:30 ب.ظ
Wonderful beat ! I would like to apprentice while you amend your web site,
how could i subscribe for a blog site? The account aided me a acceptable deal.
I had been tiny bit acquainted of this your broadcast offered bright clear concept
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox