تبلیغات
در گذر عمر - ماجرای مامورین ساواک ودستگیری همسایه
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

ماجرای مامورین ساواک ودستگیری همسایه

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:27 ب.ظ

ماجرای مامورین ساواک ودستگیری همسایه

برگردم به اصل مطلب یک سال در کوچه تقوی در منزل آقای رستمی نشستم وبعداز آن رفتم یک اتاق در طبقه دوم گرفتم  که صاحب خانه یک پیر زن بایک پسر بیکار والاف داشت شاید بدترین خانه باشد که در عالم مستاجری نصیب من شده بود بخاطر دارم سال پنجم دبیرستان بودم زود آمدم خانه به دلیل اینکه فردای آن روز امتحان فیزیک ثلث دوم را داشتم زمستان بود هوا خیلی سرد بود تازه چراغ والوررا روشن کرده بودم که اتاق گرم شود تازه کتاب فیزیک را بازکردم بودم واز شدت سرما یک ژاکت روی دوشم انداخته بودم که یک مرتبه یک لگد محکم به درب اتاق خورد درب اتاق باز شد با شدت تمام به دیوار خورد وبرگشت وانگاه یک مرد چهار شانه هفت تیر بدست وارد اتاق شد وفریاد زد دستها بالا وچون درآن ایام بعلت قدیمی بودن محله  فیلم زیاد بازی می کردند ابتدا فکر کردم دارند فیلم بازی می کنند ولی بلا فاصله متوجه جدی بودن قضیه شدم دستهایم را بالای سرم بردم مجسم کنید مرا باپیژامه ویک ژاکت روی دوشم هفت تیر راپشت سرم گذاشته بود از پله ها به پائین رفتیم وقتی جلوی اتاق صاحبخانه رسیدیم دیدم سه نفر دیگر پائین هستند ومعلوم شد که آنها مامورین ساواک بودند که بالباس شخصی بدنبال دوتا دانشجو بودند که اتاقشان چسبیده به اتاق من بود که ساواک بدنبال آنها بودند وچون آنها در منزل نبودند پسر صاحبخانه برای خود شیرینی گفته بود که من با آنها ارتباط دارم به همان منظور به سراغ من آمده بودند وقتی به آنها توضیح دادم که من هیچ ارتباطی باآنها ندارم روزها کارمی کنم وشبها درس می خوانم مجدد آن مرد هفت تیر را پشت سرم گذاشت به همراه یک نفر دیگر از پله ها آمدن وارد اتاقم شدند تمام زندگیم را بهم ریختند واسباب واثاثیه راگشتند ومن کارت تحصیلی خود راکه از طرف دبیرستان مروی صادر شده بود ونیز برنامه امتحانی خودرا به آنها نشان دادم وگفتم که فردا امتحان فیزیک دارم ودرضمن آدرس محل کارم را نیز به آنها دادم وبعد ازآن یکی از مامورین که کاپشن شلوار لی بتن داشت وبقیه اورا جناب سروان صدا می کردند شروع کرد از من سوال وجواب کردن ابتدا پرسید که پدرومادرت کجا هستند جواب دادم که آنها درشهرستان زندگی می کنند وپرسید تو این خانه چطوری پیداکردی آدرس املاک تقوی را دادم وگفتم از طریق بنگاه تقوی اتاق را اجاره کردم  به هرحال آنروز چهار مامور همه اهل خانه را در محدوده خانه حبس کرده بودند به هیچ کس اجازه ای بیرون رفتن نمی دادند یک نفرشان پشت درب ورودی ایستاده بود ساعت 30/9 دقیقه بعداز ظهر بود یکی ازآن دودانشجو بنام آقای مختاری وارد ساختمان شد وبلا فاصله اورا به اتاقش آوردند وچون اتاق آنها چسبیده به اتاق من بوده ووسط دوتا اتاق با تیغه جدا شده بود من کاملاً صدای آنها را می شنیدم ابتدا همه وسایل اتاق آنهارا به هم ریختند وبعد به آقای مختاری می گفتند تویک خرابکار ومارکسیسم هستی واو اصرار داشت که کاری نکرده یکی از مامورین به مختاری گفت در هر حال تو مجبوری با ما بیای وبعد اورا با خود بردند وهرگز او باز نگشت وخبری نیز از دوستش نشد وبعد از آن افراد مختلف به بهانه های مختلف می آمدند سراغ آن دونفر را از منو وهمسایه ها می گرفتند بعد از امتحانهای ثلث دوم ازآن خانه لعنتی دو باره برگشتم کوچه ابوالقاسم شیرازی این بار یک اتاق در منزل بروجردی گرفتم خانه قدیمی دوطبقه بود ویک حیاط بزرگ ویک حوض بزرگ دروسط داشت طبقه بالا صاحبخانه با دوتا پسر ش بنام قاسم وسعید ودخترش که با دو دختر زهرا واعظم زندگی می کردند وطبقه پائین آقای قسیمی بازن وسه تا بچه هایش زندگی می کردند ویک اتاق دوازه متری نیز دست من بود که یک پنجره رو به کوچه داشت ومعمولاً از اتاق برای استراحت استفاده می کردم روزهاکه سرکار بودم وشبها مشغول درس خواندن فقط یکی دوساعت بعد از اینکه از دبیرستان مروی بخانه برمی گشتم درسهایم را مرور می کردم وبعد استراحت میکردم وروزهای جمعه نیز اکثراً می رفتم خانه خدا بیامرز آقای اکبربهره مند که ایشان باجاناق دائی حسن بود خانم اکبر آقازن خیلی خوب ومهربان بود (روحش شاد)ومعمولاًدر روزهای جمعه غذاهای را می پخت که غذاهای خانگی باشد وعقده داشت که من شش روز هفته غذای آماده می خورم وبعبارت دیگر دلش بحال من می سوخت

 





نظرات() 


Free Nintendo
سه شنبه 7 آذر 1396 07:58 ب.ظ
این مقاله واقعا عالی است و به بازدیدکنندگان اینترنتی جدید کمک می کند که مایل به وبلاگ نویسی هستند.
http://caseywon.hatenablog.com/
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:49 ب.ظ
My programmer is trying to convince me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on a number of websites for about a year and am anxious about switching to another
platform. I have heard good things about blogengine.net.

Is there a way I can import all my wordpress content
into it? Any help would be greatly appreciated!
How much does it cost for leg lengthening?
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:11 ب.ظ
Thanks for sharing such a fastidious idea, paragraph
is good, thats why i have read it fully
http://evelinnotch.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 06:40 ب.ظ
I constantly emailed this website post page to all my
contacts, since if like to read it then my links will too.
Terese
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:59 ب.ظ
Right now it seems like BlogEngine is the top
blogging platform out there right now. (from what I've read)
Is that what you're using on your blog?
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:37 ب.ظ
all the time i used to read smaller content which as well clear their motive, and that is also happening with this post which
I am reading here.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 07:20 ب.ظ
Hello! I could have sworn I've visited this website before but after looking at a few of the articles I realized it's new to me.
Anyways, I'm certainly happy I came across it and I'll be bookmarking it and
checking back frequently!
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:59 ب.ظ
Hi everyone, it's my first pay a visit at this web site, and piece of writing is really fruitful in support of
me, keep up posting such posts.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox