تبلیغات
در گذر عمر - محله ما در شبستر
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

محله ما در شبستر

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
شنبه 30 دی 1391-04:50 ب.ظ


در تصویر زیرکوچه سی و سه بیگ معروف به سیس بک شبستراست که در انتهای کوچه درخت توت بلندی مشاهده می شود که همان خانه دوران کودکی من میباشد




یک روز صبح زود با صدای گریه از خواب پریدم دیدم


برای خواندن ادامه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید.


همسایه ها وزندائیها وخاله هاهمه جمع بودند ومادرم گریه می کردپرسیدم چه اتفاق افتاده ،گفتند خواهر کوچکت طوطی بیگم مرده است گفتم دورغ می گویید آنکه دیشب می خندید وبازی می کرد بعد ها از زبان مادرم شنیدم که روز قبل یک خانم بنام سونا اوراچشم زده بود نصف شب دل درد می گیردو تا صبح دوام نمی آورد ومی میرد طوطی بیگم بااینکه کوچک بود وتازه زبان باز کرده بود وراه می رفت ولی بسیار بچه باهوش وخوش خنده وخوش زبانی بود به همان علت مادرم می گفت وقتی بچه در بغل مادرم با سونا خانم روبرو می شودشروع به خندیدن وصحبت می کند وقتی آن زن حرکات بچه را مشاهده می کند با کلمات همچون ((ذلیل مرده وچه خنده وادا اصولی دارد ))از کنار مادر وخواهرم عبور می کند به همین علت مادرم باورداشت که چشم خورده است نبود بچه شیرین زبان که از صبح تا شب یادر بغل من بود ویا درکنارم خیلی مراآ زرده خاطر کرده بود ولی از آنجایی که انسان موجود فراموش کاری است من هم باگذشت زمان مرگ خواهر کوچکم را قبول کرده وفراموش کردم تااینکه شش ساله شدم یک روز مادرم دست مراگرفت و بردبه یک مدرسه وقتی وارد دفتر مدرسه شدیم مادرم گفت آوردم که پسرم را ثبت نام کلاس اول کنید وقتی شناسنامه مرا دیدند به مادرم گفتند که این بچه کوچک است سال دیگر باید بیآورید ما برگشتیم خانه پدرم وقتی شب موضوع را فهمید شروع کرد مرا تشویق کردن به یادگیری بافتن قالی وچون درآن ایام پدرها به بچه اهمیت نمی دادند ونشان محبت در وجود پدران دیده نمی شد در عالم بچه گی خیلی خوشحال شدم که پدرم مرا تحویل گرفته که می خواهد من قالی بافتن را یاد بگیرم وقتی پدرم اشتیاق مرا دید به برادربزرگم گفت که به بمن بافتن قالی را یاد دهد ازفردای آنروز آرام،آرام قالیبافی را باگره زدن شروع به یاد گیری کردم وبا بازکوشی چند ساعتی در کنار برادرانم به بافتن قالی ادامه دادم ازآنجایی که برادرانم نیز بعداز رفتن پدرم مرتب کار نمی کردند پدرم دار قالی را از خانه جمع کرد آنهارا پیش دائی محمد علی فرستاد که درآن ایام کارگران زیادی برای بافت قالی در کارگاه خود داشت که بنظرم هفت ویا هشت دار قالی داشت درآن موقع رسم بود که بین صبحانه ونهار یک وعده غذای سبک معمولاً نان وپنیر ویانان وماست کیسه ای می خوردند که اسم این میان وعده را در شبستر یاروم نهاری ودروایقان جوتچی نهاری می گویند

به همین دلیل مادرم غذای مورد نظر راداخل یک دستمال پارچه ای می بست ومیداد به من که از محله سیس بک که باید اول از خانه به

سر بازار شبسترمی رفتم واز داخل بازار رد می شدم از میدان بخشداری که معروف به بوقدا میدانی بودعبور می کردم واز خیابان رد می شدم وارد کوچه چای می شدم (در اینجا چای به معنی رودخانه یا نهر می باشد وچون درایام قدیم کشاورزان گندم های مازاد خود را در این میدان به فروش می رسانند به بوقدا میدانی معروف بود) تا بخانه ی دائی محمد علی می رسیدم که کارگاه قالی بافی در انتهای حیاط آنها بود ،چند روزی نان وپنیر را سالم به مقصد رساندم وبعد از چند روز از بخت بد من سر بازار که می رسیدم یک سگ بزرگ  سفید رنگ جلوی مرا می گرفت ومجبور می شدم محتویات دستمال را به سگ بدهم وبعد بر می گشتم خانه یک هفته به همان منوال گذشت تا اینکه برادر بزرگم به مادرم گفت همه در موقع یارم نهار یعنی غذای بین صبحانه ونهار چیزی می خورند تو چرا برای ما نان وپنیر نمی فرستی مادرم شروع کرد مرا دعوا کردن که دستمال غذارا به کی می دهی من که تا آن لحظه از ترسم موضوع را مخفی کرده بودم شروع به گریه کردم وگفتم که یک سگ سفید سر بازار از من می گیرد باور نکردند وقرار شد فردای آنروز مادرم همراه من بیاید وراست ودروغ حرفم معلوم شود فردای آن روز درحدود ساعت 9صبح مادرم مقدار نان وپنیر داخل دستمال گذاشت داد دست من وخودش نیز پشت سرمن می آمد منکه دلم قرص بود که مادرم همراه من است از سر بازار عبور کردم سگ دنبال من راه افتاد تا میدان بخشداری بدنبالم آمد آنجا بود که پرید جلوی من وپارس بلندی کرد ومن از ترس دستمال ومحتویات آنرا انداختم وفرار کردم سگ که می خواست دستمال را به دندان بگیرد مادرم بادادو بیداد وبه کمک مردم سگ رافراری دادند ودستمال را به برادرانم رساندیم واز آنروز به بعد غذارایاهمراه مادرم می بردم ویا صبحها خودشان به همراه می بردند ،هفته ها گذشت تا اینکه عید نوروز نزدیک می شد منو وپدرم در بازار شبستر قدم می زدیم ومن دیده بودم مردان در هنگام راه رفتن دستهای خود را در پشت کمر حلقه می زنند ودانه های تسبیح راجابجا می کنند ومن نیز تقلید از آنها دستهای خود راپشت کمر حلقه کرده بودم که یکباره حس کردم دستم گرم شد برگشتم دیدم که همان سگ سفید است که دست مرا لیس می زند ترسیدم به پدرم گفتم این همان سگ است که نانها را ازمن می گرفت پدرم گفت نترس آمده ازتو تشکر کند وعید را تبریک گوید ،قبلاً اشاره کرده بودم که قالی بافی را در حد گره زدن یاد گرفته بودم وقتی دائی محمد علی فهمید که من گره زدن را بلدم بعضی روزها مرا تشویق می کرد کار کنم وبعد از کار یک ریال ویا ده شاهی به من پول می داد ومن پولهارا در داخل یک کیسه پارچه ای کوچک که سرش بانخ بسته می شد می گذاشتم وپس انداز می کردم تا انجا که ذهنم یاری می نماید فکر کنم سی ویاچهل سکه یک ریالی وده شاهی جمع کرده بودم یک روز که از کارگاه قالی بافی بطرف خانه برمی گشتم توی خیابان نرسیده به بازارکه راه خانه بود یک پسربزرگ که بنظرم حداقل بیست سال سن داشت مشغول زدن یک سوت مثل سوت پلیس ها بود وقتی صدای دل نشین سوت بکوشم رسید در عالم بچه گی از خود بی خود شدم از اوپرسیدم سوت را می فروشی او پرسید پول داری گفتم دارم او گفت قیمت سوت یک ریال است من بلا فاصله کیسه پولم را از جیب در آوردم که یک ریال به او بدهم ناگهان پسره نامردی کرد کیسه پولم را از دستم قاپید وبا سوت فرار کرد یادم است پسره یک پایش می لنگید ولی من نتواستم بگیرم ومردم هم کمک نکردند ومن با چشمان گریان به خانه رسیدم وقتی مادرم ماجرارا فهمید بقول امروزیها یک فس کتک نیز ارمادرم نوش جان کردم ودیگر بعد ازآن نمی گذاشتند پول دستم باشد وسوت هم برایم نخریدند ،درواقع اینگار درآن ایام ظاهراً رسم  نبود که برای بچه ها اسباب بازی بخرند .

بخاطر دارم درشبستر حمامی که می رفتیم داخل بازار بود که بایدبا پله های زیادی پائین می رفتیم فکر می کنم درحدود سی پله داشت بنظر میرسدعلت اینکاردرقدیم این بودکه می خواستند محیط حمام درزمستان گرم ودرتابستان خنک باشد،پدرم وقتی مارابه حمام می برد عادت داشت تمام بدن مارا کیسه بکشد تا به اصطلاح معروف چرک بگیرد وچون پوست بدن بچه ها ظریف است من همیشه دردم می آمد وخاطرم است یک روزبعد از برگشت ازحمام تمام بدنم می سوخت ودوروزبعد معلوم شد که سرخک گرفتم ومن بعد از آن بهانه کردم که چون پدرم محکم کیسه کشید مریض شدم وبعداز آن بامادرم به حمام زنانه می رفتم واینکار تا سن شش سالگی ادامه داشت تا اینکه یک روز مسئول حمام زنانه اجازه ندادکه من داخل حمام شوم مادرم هرچه اصرارکرد فایده نداشت ،مسئول حمام گفت خانمها اعتراض کردند ومن به ناچار به خانه برگشتم درضمن بخاطر میآورم پیش سلمانیکه باپدرم برای اصلاح می رفتیم از داخل بازار به یک دوراهی که به میدان بخشداری واقع شده بود( چون درآن ایام شبستر قصبه بود وهنوز شهرستان نشده بود)یک روز که برای اصلاح وارد سلمانی شدیم ونوبت نشستیم متوجه صدای روی پیش خوان سلمانی شدم که صدای گوینده یک زن بود منکه تاآنروز همچون چیزی ندیده بودم از پدرم پرسیدم که این چه صدایی است پدرم جواب داد رادیو است من خیلی خوشم آمد بعد ها فهمیدم آن رادیوی رومیزی بابرق کار می کند که باچرخاندن موج رادیو، امواج ایستگاهای مورد نظر را تنظیم می کردند.





نظرات() 


Tallgrass Brewing Company
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 08:07 ق.ظ
This post gives clear idea in favor of the new visitors of blogging,
that actually how to do blogging.
cam4 hack v.1.7
دوشنبه 6 آذر 1396 05:47 ب.ظ
راه عالی برای توضیح دادن، و ارسال خوب برای دریافت اطلاعات در مورد موضوع ارائه من، که من هستم
رفتن به آکادمی ارائه
Can you lose weight by doing yoga?
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:28 ق.ظ
Keep this going please, great job!
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:41 ب.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet
visitors, its really really fastidious article on building up new
website.
Jeffery
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:29 ب.ظ
Greetings! I know this is kind of off topic but I was wondering if you knew where I could get a
captcha plugin for my comment form? I'm using the same blog platform as yours and
I'm having trouble finding one? Thanks a lot!
احمد ولی زاده از وایقان
یکشنبه 11 آبان 1393 10:09 ق.ظ
ضمن عرض سلام وادب وباتشکر از مطالب که ادمی را به یاد خاطرات دوران کودکی خود می اندازد خواهشمند یم درصورت امکان از افراد وخاطرات ان دوران بیشتر بگویید
samira
جمعه 18 اسفند 1391 09:59 ق.ظ
salam kheili shirin bood
پاسخ رجبعلی جعفری وایقان : ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox