تبلیغات
در گذر عمر - کوچ به زادگاه پدر
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

کوچ به زادگاه پدر

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
پنجشنبه 17 اسفند 1391-04:51 ب.ظ


روزها یکی پس از دیگری سپری می شد فکر کنم آخر های فصل بهار سال 1337 بود پدرم تصمیم گرفت از شبستر به وایقان برویم،  اثاث خانه را جمع کردند و یک نفر درشکه چی بنام حیدر داشقاچی (خدا روحش را شاد کند مرد خوبی بود و موهای زردی داشت و کمی هم گوشهایش سنگین بود) همه وسایل ما را داخل گاری گذاشت ؛ ماهم سوار شدیم و به طرف وایقان راه افتادیم.

برای خواندن ادامه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید.

تعجب نکنید همه وسایل زندگی ما همین بود چرا که آن روزها خبری از مبل و صندلی و تلویزیون و ضبط و رادیو و فرش و یخچال و فریزر و سرویس ظروف آشپزخانه و غیره و غیره نبود.

وسایل زندگی اکثر مردم خلاصه می شد به چند دست لحاف و تشک ،سماور،یک دست استکان و نعلبکی و یک تشت برای شستن لباس ؛ اگر پولدار بودند زیلو که پالاز می گفتند و اگر ندار بودند خانم ها پارچه های کهنه را بهم وصله پینه می کردند و زیر انداز درست می کردند و کف اتاق پهن می کردند ؛ اطراف آنرا با متکا و بالش تزیین می کردند .

مردم به زندگی ساده و بی آلایش عادت داشتند و سخت کوش و کم توقع بودند. خدا را شاکر بودند و شکایتی نمی کردند .

خلاصه آنروز حیدر آقا با اسب قهوه ای رنگ گاری را هدایت می کرد و آرام،آرام مسافتی که در حدود پنچ کیلومتر بود را طی کرد و ما را به وایقان که آن موقع روستا بود رساند . جلوی یک خانه ای در محله پائین کوچه ، پشت بالا مسجد که خانه استیجاری مشهدی صادق بود ایستاد (خانه ای درحدود 3 متر عرض و چهار متر طول( 3*4) که معمولاً خانمها جمع می شدند؛ نذر و نیاز خود را با همراه با چای ادا می کردند ، اعتقاد داشتند که مسجد خانه خداوند است و صاحب خانه حاجت آنها را برآورد می کند) وسایل را از گاری پیاده کردیم و حیدر آقا رفت. هنوز هم آن لحظه بعد از گذشت پنجاه و سه سال از یادم نمی رود ؛ خاطرم هست جلوی خانه یک درخت بید بلند بود ، وقتی کنار دیوار حیاط نشستم نگاهم به دیوار افتاد که شاخه های بید از پشت آن معلوم بود.

(درآن زمان در وایقان درخت بید فراوان بود ، چرا که از شاخه های بید سبد می بافتند و در خانه ها کاربرد زیادی داشت.

خوب بخاطر دارم  آقای سلطانعلی اسدی معروف به سلطان مسنچی در زمانیکه هوا خوب بود جلوی مسجد و یا روبروی مغازه مشهد محمد خدادی با شیوه خاصی شاخه های بید را بهم می بافت و با یک وسیله ی آهنی همانند یک پاشنه کش بلند و خمیده ولی سنگین لایه ها را بهم فشرده می کرد؛ با اینکار هم در آن محیط با مردم صحبت می کرد و هم مشتری پیدا می کرد و سبدهایش را میفروخت تا آنجا که روزی یک سبد بزرگ می بافت)

حس می کردم که روی شاخه ها با گاری حرکت می کنیم . احساس خستگی زیادی می کردم چند روزی طول کشید تا آن صحنه از یادم برود؛ فردای آن روز جمعه بعد از ظهر به اتفاق دو برادرم جلوی مسجد محله که جنب تنها حمام وایقان بود رفتیم ،دو تا شتر دیدیم که نشسته بودند و نشخوار می کردند و من از دیدن شترها که دهانشان را کج و کوله می کردند لذت می بردم. یک لحظه به اطراف نگاه کردم. خیلی ها مثل من شترها را نگاه می کنند ولی من هیچ کدام از آنها را نمی شناختم.

از برادر بزرگم سئوال کردم که اینها کی هستند و چرا ما اینجا آشنا نداریم ؟ همان لحظه دیدم یک نفر بطرف برادرم آمد و خوش و بش کردند. از برادرم پرسیدم این آقا کیه؟ و او جواب داد که اسم من محمود است. بعداً فهمیدم که ایشان همسایه ما محمود خندانی است من در عالم بچه گی از اینکه یک نفر را شناختم خیلی خوشحال شدم و بعد از آن هر روز نفرات بیشتری را می شناختم و چون لهجه شبستری با لهجه وایقانی تفاوت هایی داشت پسر بچه ها مرا مسخره می کردند و من از این بابت خیلی ناراحت می شدم.

لازم است در اینجا مقایسه بعضی از کلمات را یادآور شوم.

فارسی

شبستری      

وایقانی

ظرف سفال کوچکی بود که بچه ها به همراه مادرانشان از چشمه آب می آوردند  

دنگیله

بدخ

ماست

یوقوت

قاتوخ

مگس

چیبین

میلچک

شبستر

شبستر

چوستر

گرم شویم

قزشاق

قی شاق

بعد از چند روز پدرم ما را فرستاد پیش حاجی جبار بهرامی که پسر دائی پدرم بود، در آنجا مشغول قالیبافی شدیم. از آن روز رسماً کار کردن من در سن هفت سالگی شروع شد . ما سه برادر صبح زود می رفتیم تا نزدیکی اذان مغرب کار می کردیم و نمی دانم پدرم بابت کارکرد ما چقدر دستمزد می گرفت چیزی که مسلم بود در آن زمان اکثر مردم مثل ما وضع مالی خوبی نداشتند به همین خاطر پدر و مادرها بچه ها را از سن شش یا هفت سالگی وادار می کردند قالی بافی کنند و پول دربیاورند، در آن موقع آقای بهرامی دو تا دار قالی 12 متری داشت که یکی را ما سه برادر کار می کردیم و دومی را خدا بیامرز  محمد صحتی که به اتفاق خواهر زاده اش صفیه خانم آقاجانی و دخترآقای غفار غفاری کار می کردند، محمد صحتی قبل از ازدواج در سن جوانی بر اثر بیماری که  فکر میکنم سل بود ، فوت کرد (روحش شاد) پسر با ادب و خوش برخورد و بسیار خوش تیپی بود .

در اینجا لازم می دانم به اختصار نحوه تقسیم کار هر یک ازقالیفاف را تشریح کنم تا مشخص شود که وظایف محوله (تقسیم کار )چقدر کار را برای قالی باف سخت و طاقت فرسا می کند، چرا که استاد کار فرش وظیفه دارد نخ گلفتی را از تار عمودی فرش با وسیله ای مانند سیخ که سرش قلاب دار و فنری است ، نیمی از فرش را رد کرده و با شانه مخصوص روی دانه های بافته شده بکوبد و سپس با نخ نازک بشکل زیر و رو می کوبد تا رج بعدی آماده شود.
جنس همه نخ ها یعنی تار و پود از پنبه بود که در فرشهای اعلا نخ پود از جنس پلی استر و تارها ازجنس ابریشم می باشد و بلافاصله از روی نقشه ی قالی طرز قرار گرفتن طرح قالی و رج بعد مشخص شده و دراین فاصله شاگردان گره زن باید نیمی دیگر از فرش را می بافتند و آماده کار استاد کار می کردند . این کار از صبح تا غروب بدون وقفه و باسرعت بالا ادامه داشت و اگر وظیفه محوله درست و به موقع تمام نمی شد با کتک نوازش می دادند.





نظرات() 


Cialis prices
جمعه 3 فروردین 1397 03:58 ق.ظ

Nicely put. Appreciate it.
cialis generico side effects of cialis viagra vs cialis vs levitra achat cialis en europe if a woman takes a mans cialis acheter cialis meilleur pri cialis pills female cialis no prescription cialis pills cuanto cuesta cialis yaho
hills glory 3d hack
جمعه 4 اسفند 1396 06:58 ب.ظ
Hi there I am so excited I found your webpage,
I really found you by accident, while I was researching on Aol for something else, Nonetheless I am
here now and would just like to say thanks for a incredible
post and a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don’t
have time to read through it all at the minute but I have saved it and
also added your RSS feeds, so when I have time I will be back to read
a lot more, Please do keep up the great b.
little empire cheats
چهارشنبه 27 دی 1396 11:22 ب.ظ
قدردانی از زمان و تلاش شما را در سایت خود قرار داده و
در عمق اطلاعات شما ارائه. خوبه
یک بار در هر روز یک وبلاگ بسازید
این همان مواد تاریخی است که از دست رفته اند.
خواندن بزرگ من سایت شما را ذخیره کرده ام و من از RSS شما استفاده می کنم
به حساب Google من فید می شود
imvu credits generator
دوشنبه 13 آذر 1396 06:08 ب.ظ
سلام من وبلاگ خود را با استفاده از msn پیدا کردم. این هست
یک مقاله بسیار خوب نوشته شده. من مطمئن هستم که آن را نشانه گذاری کرده و به خواندن بیشتر اطلاعات مفید خود برگردم.
از پستتان ممنونم. مطمئنا برگشتم
medicare supplemental insurance plans
جمعه 3 آذر 1396 06:07 ب.ظ
وبلاگ شگفت آور من آن را پیدا کردم در حالی که گشت و گذار در اطراف یاهو اخبار.
آیا شما هر گونه پیشنهاد در مورد چگونگی ثبت نام در اخبار یاهو دارید؟
من برای مدتی تلاش کرده ام اما هرگز به نظر نمی رسد که آنجا بمانم!
متشکرم
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:34 ب.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I truly appreciate your
efforts and I am waiting for your further post thanks
once again.
Anton
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:09 ب.ظ
Wow, this piece of writing is pleasant, my younger sister
is analyzing such things, therefore I am going to tell her.
Ryder
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:34 ق.ظ
If some one wants expert view on the topic of blogging afterward i
advise him/her to go to see this weblog, Keep up the pleasant work.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox