تبلیغات
در گذر عمر - خاطرات
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

خاطرات

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
سه شنبه 22 اسفند 1391-07:40 ب.ظ


بعد از آمدن ما به وایقان خواهر کوچک ترم بدنیا آمد که شناسنامه خواهر از دنیا رفته را به او دادند.

مادرم هرشب قصه می گفت . قصه های طولانی که واقعاً هر کدام یک ساعت طول می کشید مانند قصه ملک محمد ،قصه دیو و پری ، قصه کشاورز و نخودی و قصه سارای وخان چوبان و...

هر وقت از دست کسی ناراحت می شد این دو بیت را می خواند


آدام واردو آدامنارون نقشدی                                                  آدام واردو حیوان اونان یاخشدور    

یعنی آدم هست که نقش والکوی آدمهاست                            ونیز آدم هست که حیوان از او بهتر است          

آدام واردو دندرندا جان دییر                                                    آدام واردو دندرمسن یاخشدور

آدم هست که وقتی صدا می کنی با جان ودل جواب مدهد         ولی آدم هست هم صحبت نشوی خیلی بهتر است

ویا می خواند   

بختمین بدبخت لقنداً شکر احیسم دوز اولار                           یای گنونی حماماء گیتسم بالتا کسمز بوز اولار

یعنی از بخت بد من اگر شکر بکارم نمک می شود                  واگر در فصل تابستان حمام بروم آفتاب کارساز نمی شود یخ میشود


و زمانیکه کسی درکار خیلی عجله می کرد می خواند

صبر نن حالوا پو شر ای غورا سننن                                       بسلسن اطلس اولار توت یرپاغندان

این ضرب المثل خطاب به افراد عجول می باشد

منظور اگر صبر کنی غوره انگور می شود و از شیره آن حلوا درست می کنند     

و اگر گرم ابریشم را با برگ توت پرورش دهید ابریشم تولید می شود    

این مثل در زبان فارسی نیز به همین شکل است: "گر صبر کنی زغوره حلوا سازم"


مادرم عادت داشت برای اینکه ما از تاریکی شب نترسیم در هنگام خواب؛ جملات ذیل و حمد و سوره را با صدای بلند بخواند و ما با او تکرار می کردیم

یاتارام ساغما دونرم سولوما                          حمد ایلرم سبحانما 

گویدا ملک لر شاهد اولا                                دینمه ایمانیما

قاپونی دیدوم گلدی قنبر                                ددم هانی پیغبر

ددی نمازندا نیازندا                                       گئیون عرشندا یرن زبانندا

بهشتا بیر آقاچ وار                                        بوداخلاری مشکه ای زعفراندی

یپراخلاری آیه ی قراندی                                 هرکس اونی بولسه جهنم اوتنا حرامدی

         

می خوابم به سمت راست  برمی گردم به سمت چپ؛ شکر می کنم به پروردگارم

در آسمان فرشته ها به ایمانم شاهد باشند 

وقتی درب رازدم قنبر غلام پیغمبر آمد  پرسیم کو پیغبر

جواب داد در حال راز ونیاز نماز شب است  در عرش آسمان ودر هسته ی زمین می باشد

در بهشت درخت وجود دارد که شاخه های آن مشک وزعفران است

برگهایش آیه های قران می باشد هرکس قرآن را بداند آتش جهنم به اوحرام می شود

وبعد از آن حمد و سوره را می خواند و ما تکرار می کردیم. این عادت پس از گذشت چند دهه هنوز در هنگام خواب آرامش خاصی به من می دهد  و می توانم خوب به خوابم ،یاد مادرم به خیر و روحش شاد.

وقتی من و خواهرم کوچک بودیم اکثر وقتها با مادرم نماز می خواندیم؛ مادرم هنگام وضو گرفتن سوره مبارکه قدر را با صدای بلند به این صورت می خواند و ما تکرار می کردیم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ﴿۲ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿۳ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ ﴿۴ سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿۵

سپس با صدای بلند نماز می خواند و منو خواهرم تکرار می کردیم . این کار را با حوصله خیلی زیاد انجام می داد آنقدر تکرار کرد تا ما نماز خواندن را یاد گرفتیم و من برحسب عادت پس از گذشت چند دهه در هنگام وضو گرفتن سوره مبارکه قدر را زمزمه میکنم.

قبلاً اشاره کردم که مادرم بعداز اینکه پدرم به تهران رفته بود برای تامین مخارج زندگی چطور شروع کرد به بافت چادر شب.

پدر مرحومم بارها برای ما نقل کرده بود که چطور وقتی که شش ساله بود پدرش بر اثر اسهال خونی، در عرض سه روز از دنیا می رود و مادرش مجبور می شود او را در نزد یک نفر به نوکری بفرستد که فقط خورد و خوراک و یک دست لباس از جنس کتان و  2 ریال مزد در یکسال به او بدهد!

او تعریف میکرد چون خیلی کوچک بود کارش دادن کاه و یونجه به گاو و گوساله های آن مرد بود و نیز تعریف می کرد بعد از اینکه ازدواج کرده بود وصاحب بچه شده بودچطوری از دست طلبکارها به تهران رفته بود (در زمان حکومت رضاشاه) به استخدام بلدیه یعنی شهرداری فعلی در آمده بود.

 ومی گفت محل خدمتش اطراف باغ شاه بود که باید کل محدوده باغ شاه را جارو و با آب پادگان ؛ باغ شاه و با آبپاش ؛ کل منطقه را آبپاشی  میکرد. او بعد از چند سال سخت مریض می شود و آن کار را ترک می کند. بعد از آن در میدان توپخانه یا قورخانه (میدان امام خمینی  فعلی ) شروع می کند بساط چای به راه می اندازد.تعریف می کردکه چطور صبح روز کودتا (کودتای 28 مرداد 1332) طرفداران مرحوم مصدق با شعار مرگ بر شاه مجسمه شاه (واقع در میدان توپخانه) را اره کرده و پائین می کشندوتعریف می کردکه چطوربعد از ظهر همان روز ایادی حکومت شاه و کودتاچی ها مجسمه شاه را جوش دادند. ونیز می گفت بعد از گذشت مدتی هر روز عده ای از طرفداران حزب توده از پدرم کارت عضویت می خواستند و وقتی می گفت: "عضو نیستم" تمام بساطش را بهم می ریختند و می شکستند.

او این کار را تا سال 1334 ادامه داده بود و بعد از آن به شبستر برگشته بود.

پدرم به ما می گفت: اگر می خواهید بدون دغدغه و آسوده زندگی کنید هرگز وارد سیاست نشوید و عضو هیچ گروه وحزبی نشوید.




نظرات() 


кредити онлайн на карту в україні
شنبه 22 اردیبهشت 1397 08:59 ق.ظ
займ онлайн на карту срочно
кредиты онлайн на карту без звонков
кредиты онлайн на карту без проверки украина
займ на.карту на 6 месяцев
кредит онлайн на карту без звонков
кредит онлайн круглосуточно без отказа
займ на.карту на 6 месяцев
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
شنبه 1 مهر 1396 07:30 ب.ظ
Hey there fantastic website! Does running a blog like this
require a massive amount work? I've virtually no understanding of coding
but I had been hoping to start my own blog soon. Anyway,
if you have any suggestions or tips for new blog owners please share.
I understand this is off topic nevertheless I simply needed to ask.
Thank you!
bobbyallen9.over-blog.com
چهارشنبه 7 تیر 1396 09:29 ب.ظ
I'm really loving the theme/design of your website.
Do you ever run into any internet browser compatibility issues?
A few of my blog visitors have complained about my website not working correctly in Explorer but
looks great in Chrome. Do you have any ideas to help
fix this problem?
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:12 ق.ظ
Today, I went to the beach front with my kids.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was
a hermit crab inside and it pinched her ear. She never wants to go back!

LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 06:14 ب.ظ
I read this article fully about the comparison of hottest and
previous technologies, it's remarkable article.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox