تبلیغات
در گذر عمر - مطالب رجبعلی جعفری وایقان
 
خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

لذت پرواز

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:29 ب.ظ

لذت پرواز

از انجایکه من پرواز را خیلی دوست داشتم وهمیشه آرزو داشتم که خلبان باشم ولی می دانستم این شغل در آن زمان هم پارتی درست حسابی می خواست هم پول ووقت مناسب که من هیچ کدام اینهارا نداشتم به همان منظور در آن زمان در فرودگاه دوشان تپه آموزش گلایدر دایر بود ومن از این فرصت استفاده کردم رفتم برای آموزش گلایدر ثبت نام کردم ودرتاریخ5/2/1355 برایم کارت هنرجوئی جهت آموزش هواپیمای بدون موتور همان گلایدر صادر شد که به جرات  می توانم بگویم بهترین دوران زندگی منو رقم زد که درروزهای جمعه صبح زود به عشق پرواز روانه فرودگاه دوشان تپه واقع در خیابان تهران نو سابق وخیابان  دماوند  فعلی پادگان نیروهوایی می شدم در اینجا بد نیست اشاره به مشخصات ونحوه پرواز با گلایدر را بر حسب جزوه ارائه شده از طرف آموزشگاه شرح داده شود 

کاملاً روشن است که برای آشنائی با طرز کارویا مورد استفاده وسیله یادستگاهی بهتر است که قبلاًبا خودآن وسیله آشنائی پیدا نمائیم لذا قبل از شروع پرواز بهتر است با ساختمان وطرز کار هواپیمای گلایدر که از تمام جهات تقریباًبا بیشتر هواپیماها شبیه است آشنا شویم ،بدیهی است در اینصورت علاوه بر دانش علمی هنگام پرواز بهتر می توانیم هوا پیمارا کنترل نموده وبیشتر از کار خود لذت ببریم .

هواپیماها منجمله گلایدر از قسمتهای زیر تشکیل یافته است

الف: بالها-که یکی سمت راست ویکی سمت چپ قرار داده شده

ب: بدنه – که جای خلبان وبار ویا وسایل دیگر می باشد

پ: فرامین-شامل شهپر ها وسطوح بالا برنده هواپیما وسکان عمودی می باشد

البته قسمت های اشاره شده اجزای اصلی هواپیما بوده در اغلب هواپیما هاقسمتهای کنترل کننده دیگری نیز نصب گردیده که به کنترل های دوم موسومند این فرامین ثانوی عبارتند از 1-فلاپ ها 2- تریم ها3- سرعت شکن

شرح فرامین اصلی :

1-شهپرها : بوسیله دسته استیک به راست وبه چپ (حول محور عرضی در امتداد محور طولی) حرکت می کند

2- کارسکان افقی متحرک:

بوسیله استیک به جلو وعقب (حول محور طولی در امتداد محور عرضی)حرکت می کند

3-کار سکان عمودی متحرک:

بوسیله پایی به چپ وراست (حول محور عمودی) حرکت می کند

فرامین ثانوی عبارتنداز

الف-فلاپ:

1-سطح بالهارازیاد می کند 2-برا هواپیمارا بیشتر می کند 3-سرعت استال را کم می کند ،زاویه ورودی رازیاد می کند بدون اینکه سرعت زیاد شود

ب- اربیرک: موقع فرود سرعت را کم می کند

پ- تریم: تعادل هواپیمارا حفظ می کند ونقش دوم آن اینست که فشار روی فرامین را کم می کند

نیروهای موثر برهواپیما عبارتند از 1- پسا 2- برا 3-نیروی کشش 4-وزن

1-وزن هواپیما ی گلایدر ثابت است ودرپرواز ابداً قابل تغیر نمی باشد

2-نیروی کشش همان نیروی است که بوسیله موتور هواپیما (جت یا ملخ دار)برای حرکت هواپیما بسمت جلو از آن استفاده می شود واین نیرو قابل تغیر است دو نیروی بالا گر چه دوعامل اصلی پروازمی باشند ولی ما بیشتر در باره دو نیروی مهم دیگر که در پرواز هواپیما موثر می باشند صحبت خواهیم کرد این دو نیرو عبارتنداز برا وپسا

                                                                                                                                            نیروی برا

نیروی وارد برهواپیما نیروی                                                                          نیروی کشش نیروی پسا   

                                                                                                                                    نیروی وزن پواپیما

تذکر : 1-اگر بال هواپیما کوچکتر باشد سرعت آن بیشتر میشود 2- اگر انحنای بال هواپیما کمتر باشد سرعت آن زیاد می شود

E.P       علامت اختصاری هواپیماهای ایران      (اکو  پاپا)

چک داخلی در هنگام پرواز

1-فلاپ جلو قفل 2- اریبرک (سرعت شکن یا ترمز هوایی) جلو قفل 3-تریم خنثی یعنی در وسط4-سرعت نما صفر –ارتفاع سنج صفر-اوج وفرود نما صفر چک دسته اضطراری وترمز چرخ

کارهای دست راست : 1-بستن کاناپی (درب)2- کارکردن بااستیک (دسته کنترل)3- تنظیم پایی ها4-کشیدن دسته اضطراری

کارهای دست چپ: کشیدن تی هندل 2-کشیدن فلاپ 3-کشیدن اربیرک 4-تنظیم تریم 5-گرفتن ترمز چرخ 6-صحبت کردن با بیسیم 7-تقه زدن به ارتفاع سنج که از سالم بودن آن  مطمین شویم

پرواز ناوبری

در پروازهای ناوبری قبل از همه چیز باید ارتفاع کافی بدست بیاوریم ومسیر خود را به درستی حساب کنیم

مثلاً اگر بخواهیم از میدان فوزیه تا تجریش پرواز کنیم راه هوائی در حدود 3کیلو متر است البته در واحد بین المللی که اگر آنرا برحسب پا حساب کنیم باید در حدود 10000 پا از زمین ارتفاع داشته باشیم تا بتوانیم با خیال آسوده این مسیر را طی کرده ودو باره همان مسیر را برگردیم وارتفاع کافی برای عملیات نشستن داشته باشیم

مسیر های پرواز

مسیر های پرواز با گلایدر از فرود گاه دوشان تپه : از مشرق رودخانه جاجرود –مغرب امتداد جاده قدیم شمیرانات –از شمال میدان تجریش تا استخر تهران پارس واز جنوب میدان فوزیه (میدان امام حسین )وداخل کوههای بی بی شهربانو

توضیحات اضافه که عیناً از سایت گرفته شده خدمت دوستداران پرواز ارائه می گردد.

هواپیماهایی را که بدون استفاده از انرژی موتور به پرواز درمی آیند، گلایدر یا بادپر می نامند. بال های این هواپیما بلندتر و باریک تر از هواپیمای معمولی است که نیروی «برای» بیش تری هم می دهند. گلایدرها را به کمک یک هواپیمای یدک کش به پرواز درمی آورند ودر زمان آموزش ما بوسیله وینچ winchکه با سیم بکسل مخصوص که یک طرف آن به قسمت جلوی گلایدر وصل بودوتا ارتفاع 200متر از سطح زمین بالا کشیده می شد ودر ارتفاع 200متر توسط هنر جو که درداخل گلایدر اهرمی بنام تی هندل زمانی که گلایدر به حد کافی اوج می گیرد، آن را رها می کنند. گلایدر با استفاده از نیروی باد، در هوا می ماند و آرام آرام از ارتفاع آن کاسته می شود. اگر سرعت باد با سرعت کاهش ارتفاع گلایدر یکسان باشد، گلایدر در ارتفاع ثابتی قرار خواهدگرفت، و وقتی سرعت بیش تر می شود، ارتفاع گلایدر افزایش می یابد. ابزار فرود برای گلایدرها شامل یک چرخ که زیر کابین خلبان نصب شده است و در عقب دم گلایدر چرخ کوچکی وجود دارد که از آسیب دیدن دم آن در هنگامی که روی زمین است، جلوگیری ‌کند.

تاریخچه ی ساخت گلایدر از تاریخ پیدایش و سیر تکاملی هواپیما مجزا نیست. بشر همواره تلاش کرد تا هواپیمایی مناسب با نیازهای ماموریتی خویش طراحی کرده و بسازد. هواپیمایی برای حمل مسافر، پرنده ای برای جاسوسی، جنگنده ای برای دفاع از حریم هوایی و... هواشناسی نیز ماموریتی قابل اهمیت بوده که برای انجام آن راه های فراوانی پیشنهاد و طراحی شده است. یک هواپیمای بدون موتور به راحتی می تواند ازعهده ی این ماموریت برآید. بنابراین در برخی از نیازهای بشر به پرنده های دست ساز خویش، سیستم پیش برندگی کارایی خویش را از دست داده و وجودش لازم نخواهد بود. حتی تفریح با این نوع خاص از هواپیما(گلایدر)امکان پذیر می باشد. شرکت هواپیماسازی شوایزر (Schweitzer)،که از قدیمی ترین شرکت های هواپیمایی در دنیا می باشد و شصت وهفتمین سال عمر خود را طی می کند، سازنده ی یکی از نخستین گلایدرها در سال 1930 می باشد. این گلایدر که(GP1-1)نام گذری شد، در19 ژوئن به پرواز درآمد. ساخت این گلایدر 135 دلار هزینه دربرداشت. مدل بهبود یافته¬ی آن(SGP1-2)نیز بلافاصله بعد از نمونه اولیه ساخته شد. درسال 1937 گلایدر (SGP1-7)جهت فروش به باشگاه آلتسکروس (Altosqurusglider club)به قیمت 595 دلار ساخته شد. در سال 1940 گلایدر(SGS2-8)مسافت 219 مایل را پیمود و این اولین رکورد مناسب برای یک هواپیمای بدون موتور بود. در سال 1942 این شرکت جهت حمایت از نیروی هوایی ارتش امریکا شروع به ساخت گلایدرهای آموزشی(TG-2)کرد و در سال 1943 اولین پرواز گلایدر آموزشی(TG-3A)انجام شد. سطح بال ها و دم این پرنده از چوب ساخته شده بود. در سال 1946 مدرسه تجاری گلایدر توسط این شرکت افتتاح شد که هم چنان تا به امروز به کار خود ادامه می دهد و قدیمی ترین مدرسه گلایدر تجاری در دنیا است.

اجزای گلایدر

بال هفتی

زاویه ی بال هفتی، زاویه بال با افق می باشد. علت استفاده از این نوع بال افزایش پایداری عرضی یا مقابله با ممان roll می باشد.


مجموعه دم

این قسمت كه در انواع مختلف هواپیما دارای اشكال، انواع، اندازه ها و مدل های گوناگونی است. در اكثر هواپیماها معمولاً از دو سكان افقی و یك سكوی عمودی تشكیل می شود كه آن را از شكل و هم از نقش دم ماهی برخوردار می سازد. كار سكان افقی و عمودی و به طور كلی كار دم هواپیما آن است كه اولاً تعادل و ثبات هواپیما را در هوا تأمین می كند و ثانیاً در هدایت هواپیما به جهات راست و چپ و پایین و بالا كمك می كند. ساختمان سكان ها اساساً از همان اجزا و قطعات ساختمان بال تشكیل شده است و دارای همان استخوان بندی و همان شكل آئرودینامیكی بال می باشد.


سكان افقی:

شكل ظاهری و ساخت درونی این سكان تقریباً شبیه ساختمان بال است با این تفاوت كه بال همیشه ثابت است درحالی كه سكان افقی در بعضی هواپیماها ممكن است متحرك باشد و حول محور طولی خود بچرخد. هم چنین بال ها همیشه به بدنه متصل هستند درحالی كه سكان افقی را هم به انتهای بدنه و هم بالای دم عمودی متصل می كنند. سكان افقی كه در حالت معمولی یا خنثی تقریباً موازی سطح زمین است، درحال پرواز از بالا و پایین رفتن غیرضروری هواپیما جلوگیری می كند و ارتفاع مطلوب را برای پرواز نگه می دارد. سكان افقی در طرف چپ و راست خود دارای یك یا دو سطح متحرك به نام بالابر است كه به سكان افقی لولا می شوند و دارای تركیبی نظیر شهپرها می باشند. با این حال بالابرها كه در لبه ی عقبی سكان افقی تعبیه می شوند. برخلاف شهپرها كه خلاف جهت هم حركت می كنند، بالابرهای راست و چپ در جهت موافق هم عمل می كنند. عمل بالابرها به این صورت است كه اگر بالابرها به سمت بالا بیایند، هوای عبوری از روی دم افقی به بالابرها برخورد می کند، به آن فشار وارد می کند و قسمت عقب هواپیما را به سمت پایین می آورد و هواپیما حول محور عرضی عبوری از بال چرخیده و نوك هواپیما به سمت بالا حركت می كند و هواپیما رفته رفته اوج می گیرد. و بالعكس. در برخی از هواپیماهایی كه دارای بال های مثلثی می باشند، و لبه ی عقبی بال ها آن قدر امتداد یافته كه جای سكان افقی را گرفته است. در این موارد برخی شهپرها كار بالابرها را نیز انجام می دهند و به آن ها اِلوان می گویند. كار الوان ها به این صورت است: زمانی كه نیاز به چرخش هواپیما حول محور طولی احساس می شود، الوان ها نقش شهپرها را بازی می كنند و یكی از آن ها به سمت بالا رفته و دیگری از بال آویزان می گردد تا عمل رول انجام گردد و زمانی كه نیاز به تغییر ارتفاع می باشد، الوان ها هم سو شده و عمل بالابرها را انجام می دهند.

سكان عمودی:

این سكان همان طور كه از اسمش مشخص است، به طور عمودی در انتهای بدنه و بین دو سكان افقی قرار می گیرد. وظیفه ی آن ایجاد و حفظ تعادل عرضی هواپیما حین پرواز می باشد. برخی از هواپیماها ممكن است دارای دو سكان افقی باشند آن هم به علت این است كه در هنگام طراحی دم، زمانی كه از روابط حجمی دم استفاده می شود، مساحت مورد نیاز برای دم عمودی با حفظ شرایط مأموریت و مانورپذیری بیش ازحد زیاد می شود و به خاطر ملاحظات ساخت، از دو سكان عمودی در كنار هم استفاده می كنند. در قسمت انتهای سكان عمودی، سطح متحركی به آن لولا شده كه به آن رادر می گویند. حركت رادر و تأثیر آن روی هواپیما به این صورت است كه با حركت رادر به سمت چپ، هوایی كه از سمت چپ سكان عمودی به رادر برخورد می كند، آن را فشرده كرده و به آن اعمال نیرو می كند و باعث می شود كه قسمت دم هواپیما به سمت راست حركت كند و این گشتاور ایجاد شده حول محور عمودی باعث چرخش نوك هواپیما به سمت چپ می گردد. (یعنی درحقیقت اختلاف فشار بین دو سطح سمت راست و چپ سكان كه در این حالت، سمت چپ بیش تر می باشد، باعث این حركت او می شود.)

مشخصات گلایدر

طول بال: 160 سانتی متر

طول بدنه: 96 سانتی متر

نوع دم: معمولی

نوع بال: هفتی

وزن پرواز: 100 گرم

در گلایدر هنر جو درجلوی کابین وخلبان یا مربی در عقب کابین قرار دارند

من توانستم درآن ایام 70ساعت پرواز با گلایدر های بنامهای چارلی ،آلفا وبتا وبا خلبان آقای محمدی وخلبان پازوکی داشته باشم

وبهترین پرواز من در ارتفاع 15000 هزار پای باخلبان پازوکی بود مدت زمان پرواز 30دقیقه بود که در ارتفاع بالا با دست اندازهای هوایی روبروبودیم وبر اثر فشردگی وسبکی هوا اصطلاحاً در چاههای هوایی می افتادیم وخیلی هیجان داشت ویک روز به یادماندنی عمر من محسوب می شود.توضیح اینکه اندازه هر پا 48/30سانتی متر می باشد

افسوس که بعلت گرفتاری ومشغله درسی نتواستم پروازرا ادامه دهم  برگردم به اصل مطلب

 





نظرات() 

ماجرای مامورین ساواک ودستگیری همسایه

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:27 ب.ظ

ماجرای مامورین ساواک ودستگیری همسایه

برگردم به اصل مطلب یک سال در کوچه تقوی در منزل آقای رستمی نشستم وبعداز آن رفتم یک اتاق در طبقه دوم گرفتم  که صاحب خانه یک پیر زن بایک پسر بیکار والاف داشت شاید بدترین خانه باشد که در عالم مستاجری نصیب من شده بود بخاطر دارم سال پنجم دبیرستان بودم زود آمدم خانه به دلیل اینکه فردای آن روز امتحان فیزیک ثلث دوم را داشتم زمستان بود هوا خیلی سرد بود تازه چراغ والوررا روشن کرده بودم که اتاق گرم شود تازه کتاب فیزیک را بازکردم بودم واز شدت سرما یک ژاکت روی دوشم انداخته بودم که یک مرتبه یک لگد محکم به درب اتاق خورد درب اتاق باز شد با شدت تمام به دیوار خورد وبرگشت وانگاه یک مرد چهار شانه هفت تیر بدست وارد اتاق شد وفریاد زد دستها بالا وچون درآن ایام بعلت قدیمی بودن محله  فیلم زیاد بازی می کردند ابتدا فکر کردم دارند فیلم بازی می کنند ولی بلا فاصله متوجه جدی بودن قضیه شدم دستهایم را بالای سرم بردم مجسم کنید مرا باپیژامه ویک ژاکت روی دوشم هفت تیر راپشت سرم گذاشته بود از پله ها به پائین رفتیم وقتی جلوی اتاق صاحبخانه رسیدیم دیدم سه نفر دیگر پائین هستند ومعلوم شد که آنها مامورین ساواک بودند که بالباس شخصی بدنبال دوتا دانشجو بودند که اتاقشان چسبیده به اتاق من بود که ساواک بدنبال آنها بودند وچون آنها در منزل نبودند پسر صاحبخانه برای خود شیرینی گفته بود که من با آنها ارتباط دارم به همان منظور به سراغ من آمده بودند وقتی به آنها توضیح دادم که من هیچ ارتباطی باآنها ندارم روزها کارمی کنم وشبها درس می خوانم مجدد آن مرد هفت تیر را پشت سرم گذاشت به همراه یک نفر دیگر از پله ها آمدن وارد اتاقم شدند تمام زندگیم را بهم ریختند واسباب واثاثیه راگشتند ومن کارت تحصیلی خود راکه از طرف دبیرستان مروی صادر شده بود ونیز برنامه امتحانی خودرا به آنها نشان دادم وگفتم که فردا امتحان فیزیک دارم ودرضمن آدرس محل کارم را نیز به آنها دادم وبعد ازآن یکی از مامورین که کاپشن شلوار لی بتن داشت وبقیه اورا جناب سروان صدا می کردند شروع کرد از من سوال وجواب کردن ابتدا پرسید که پدرومادرت کجا هستند جواب دادم که آنها درشهرستان زندگی می کنند وپرسید تو این خانه چطوری پیداکردی آدرس املاک تقوی را دادم وگفتم از طریق بنگاه تقوی اتاق را اجاره کردم  به هرحال آنروز چهار مامور همه اهل خانه را در محدوده خانه حبس کرده بودند به هیچ کس اجازه ای بیرون رفتن نمی دادند یک نفرشان پشت درب ورودی ایستاده بود ساعت 30/9 دقیقه بعداز ظهر بود یکی ازآن دودانشجو بنام آقای مختاری وارد ساختمان شد وبلا فاصله اورا به اتاقش آوردند وچون اتاق آنها چسبیده به اتاق من بوده ووسط دوتا اتاق با تیغه جدا شده بود من کاملاً صدای آنها را می شنیدم ابتدا همه وسایل اتاق آنهارا به هم ریختند وبعد به آقای مختاری می گفتند تویک خرابکار ومارکسیسم هستی واو اصرار داشت که کاری نکرده یکی از مامورین به مختاری گفت در هر حال تو مجبوری با ما بیای وبعد اورا با خود بردند وهرگز او باز نگشت وخبری نیز از دوستش نشد وبعد از آن افراد مختلف به بهانه های مختلف می آمدند سراغ آن دونفر را از منو وهمسایه ها می گرفتند بعد از امتحانهای ثلث دوم ازآن خانه لعنتی دو باره برگشتم کوچه ابوالقاسم شیرازی این بار یک اتاق در منزل بروجردی گرفتم خانه قدیمی دوطبقه بود ویک حیاط بزرگ ویک حوض بزرگ دروسط داشت طبقه بالا صاحبخانه با دوتا پسر ش بنام قاسم وسعید ودخترش که با دو دختر زهرا واعظم زندگی می کردند وطبقه پائین آقای قسیمی بازن وسه تا بچه هایش زندگی می کردند ویک اتاق دوازه متری نیز دست من بود که یک پنجره رو به کوچه داشت ومعمولاً از اتاق برای استراحت استفاده می کردم روزهاکه سرکار بودم وشبها مشغول درس خواندن فقط یکی دوساعت بعد از اینکه از دبیرستان مروی بخانه برمی گشتم درسهایم را مرور می کردم وبعد استراحت میکردم وروزهای جمعه نیز اکثراً می رفتم خانه خدا بیامرز آقای اکبربهره مند که ایشان باجاناق دائی حسن بود خانم اکبر آقازن خیلی خوب ومهربان بود (روحش شاد)ومعمولاًدر روزهای جمعه غذاهای را می پخت که غذاهای خانگی باشد وعقده داشت که من شش روز هفته غذای آماده می خورم وبعبارت دیگر دلش بحال من می سوخت

 





نظرات() 

ماجرای کله پزی

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:27 ب.ظ

ماجرای کله پزی

یک روز جمعه رفتم کله پزی واقع در میدان باغ پسته بگ بالاتر از امامزاده یحیی وقتی وارد کله پزی شدم دیدم دختر صاحبخانه ام داشت کله پاچه می خرید برحسب اتفاق ظرفهای ما مثل هم بود بعدازاینکه کله پاچه رادرظرفها ریخته شد خواستیم برگردیم فریده دختر صاحبخانه چند بارظرف هارا به بهانه اینک کدام مال اوست کدام مال من عوض کرد وبعد باهم بخانه برگشتیم ،این موضوع سرآغاز آشنایی وشروع صحبت کردن ما شد اودر آن زمان سوم دبیرستان رامی خواندو وقتی بهمید منهم سال سوم هستم اکثر اً روزهای جمعه می آمد منزل من باهم درس می خواندیم ومادرش غذا می آورد باهم می خوردیم وبعد از غذا شروع می کردیم صحبت ولطیفه تعریف کردن این همراهی تاسال 1354 ادامه داشت واز نظر من این همراهی مثل رابطه خواهر وبراداری بود ومن احساس دیگری نسبت به اونداشتم چراکه هنوز هم من به دختر شرنوشت ساز خود فکر می کردم ولی کم کم احساس کردم که فریده علاقه مند شده ،یک روز جمعه بعداز اینکه نهار راصرف کردیم فریده شروع به صحبت کرد وگفت تونمی خواهی ازدواج کنی ومن جواب دادم هنوز زود است ولی او بعد از کل مقدمه چینی به من پیشنهاد ازدواج داد وادامه داد وگفت همه خانواده ام می دادنند که من به توعلاقه دارم من که از شنیدن حرفهای او تعجب کرده بودم که چطور یک دختر به این راحتی حرف دلش را می زند جواب دادم باید فکر کنم اویک هفته به من مهلت داد بااینکه فریده دختر خوب وخوشگل وخوش بیان بود ولی از اینکه بی پروا صحبت کرده بود اصلاً خوشم نیامد واز طرفی همانطوریکه قبلاً اشاره کردم به دختر سرنوشت ساز خود فکر می کردم حرفی که فریده به من زد هرگز من نتوانستم به دخترمورد قلاقه خود بگویم

چاره را دراین دیدم با فریده قهر کنم وبدنبال پیدا کردن اتاق درجای دیگر شدم وروز پنجشبه یک اتاق در کوچه تقوی اجاره کردم وروز ششم مهلت من تمام شده بود رفتم خانه در دلم طوفانی به بپابود رفتم دراز کشیدم بعد از نیم ساعت فریده وارد اتاق شد من که خودم را به خواب زده بودم با کوک زنگ ساعت وادار کرد که من بلندشوم او سلام کرد وگفت که چرا از من فرارمی کنی امروز یک هفته تمام شده آمدم جواب شمارا بشنوم منکه تصمیم به رفتن گرفته بودم به اوگفتم من فردا از خانه شما می روم اول باورش نشد وقتی به اوگفتم که اتاق اجاره کردم گفت برو اتاق را پس بده آنروز فریده کلی گریه کرد من فردای آن روز اسباب کشی کردم واز خانه آنها رفتم وبعد از یک ماه فریده با خواهر بزرگش که دوتا بچه داشت به دیدن من آمدند با اینکه از این موضوع در حدود چهل ودو سال می گذرد هنوز هم آن صحنه وگریه های فریده جلوی چشمم مجسم می شود امیدوارم خدواند مرا از این بابت ببخشد واورا درهر کجا که باشد سالم وتندرست نگهدارد یک سال بعد خانواده آقای وفا از آن محل به خیابان مازندران نزدیک میدان شهناز (میدان امام حسین)رفتند وبعد شنیدم که فریده بایک پسره ازدواج کردومن دیگراز او خبر ندارم .

 





نظرات() 

ماجرای معافیت از زیر پرچم

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:25 ب.ظ

ماجرای معافیت از زیر پرچم

 روز دهم صبح بعداز صبحانه همه را در محوطه پادگان جمع کردند ابتدا فرمانده پادگان شروع به سخنرانی کرد دررابطه با اتفاقات که در پادگان افتاده بود اعم از دعوا وفرار وبعد راجع به جشنهای 2500ساله شاهنشاهی وتوضیح داد که بخاطر اینکه امسال مصادف با جشنهای شاهنشاهی ابلاغ شده که عده ای زیادی را معاف خدمت از زیر پرچم کنند ودستور داد افراد را بادسته های پنجاه نفری تقسیم کنند استوارها وگروهبانها خیلی زود گروهای پنچاه نفری راپشت سرهم چیدن وسپس فرمانده پادگان دستور داد دسته جات دو گروه شده و از هم فاصله بگیرند وبلا فاصله با دست راست گروه سمت راست را معاف اعلام کرد که منهم در گروه سمت راست بودم وگروه سمت چپ را بلافاصله به سه شماره بردند داخل آسایشگاه دربها را بستند .

در اینجا مطرح کردن نکته ای خالی از لطف نیست صبح زود روزدهم که از خواب بیدار شدیم یکی از بچه ها بنام حسین که کارگر کفش ملی بود کفش خودرا که کفش تابستانی ونوبود به زور با کفشهای من عوض کرد وشروع کرد به گریه کردن وقتی علت گریه راپرسیدم جواب داد که شب خواب دیده بود رستم پهلوان شاهنامه باگرزش به سراو زده وتعبر می کرد که او سرباز خواهد بود وچنان شد، که او در گروه سمت چپ افتاد وسرباز شد امیدوارم هر کجا که باشد در پناه خداوند بزرگ باشد .

بعداز اعلام معافیت خدمت از زیر پرچم اولین کاررا که انجام دادم کاسه ای که از فروشگاه پادگان برای صرف غذا خریده بودم بعلت نداشتن جا ومکان مثل کنه به من چسبیده بود ودرهمه جا همراه من بود شکستم واز شرش راحت شدم،وهمه کسانیکه با من معاف شده بودند خوشحال وشادبودیم، بلافاصله فرمانده پادگان به دیپلمه ها یکه مثل ما بلا تکلیف بودند دستور داد که برگ معافیت به افراد معاف شده صادر کنند که دراین میان آقای حسن زمانی یکی از همشهر یهای خوش ذوق وبذله گو که بارفتار خوبش خیلی هارا شیفته ای خودش کرده بود نیز دیده می شد ،بطوریکه شام ونهارش را دیگران توی صف می گرفتند وومی آوردند و توی آن روزهای بلا تکلیفی همه را با تعریف لطیفه سرگرم می کرد. بعد از ظهر آن روز خبر رسید که گارد شاهنشاهی سرباز می خواهد همه را به صف کردند چند نفرآمدند وعده ای انتخاب کردند وبردند ونزدیک غروب بود افراد معاف شده را سوار اتوبوسها کردند ومنتظر حرکت اتوبوسها بودیم که خبر رسید که پادگان عجب شیر سرباز کم آورده همه را از اتوبوسها پیاده کردند وعده ای زیادی را با خودشان بردند من که دل تو دلم نبود وبالاخره  ساعت 8شب مجدداً بقیه را سوار اتوبوسها کردند وراه افتادن باز هر اتوبوس یک استوار ویک گروهبان افراد را همراهی می کردند ساعت 12شب اتوبوس ما به تبریز رسید چند نفر از بچه مثل من خانواده هاشون در اطراف تبریز بودند که خانواده ها نگران بچه هاشون بودند جلورفتیم به استوار گفتیم که مارا در تبریز پیاده کند ولی ایشان اصرار داشت که مارا در محل اعزام پیاده کند بعداز کلی التماس اوراضی شد وبه راننده دستور داد که ما رادر چهارراه شهناز پیاده کند پنج نفر پیاده شدیم رفتیم به یک مسافر خانه کلی در زدیم تا صاحب مسافرخانه درب را باز کرد ابتدا می گفت نمی تواند ساعت یک نصف شب  که همه مسافرها خوابیده اند مارا در داخل  مسافرخانه راه دهد  بعد ازکلی خواهش وتمنا مارا به انتهای راه رو به یک اتاق راهنمایی کرد ومن بعداز ده شب توانستم در رختخواب سر به بالش بگذارم وراحت تا صبح بخوابم  بعداز اینکه از مسافرخانه خارج شدیم از بقیه خدا حافظی کردم رفتم از دفترچه حساب در گردش بانک صادرات پولی را که پس انداز کرده بودم برداشت کردم مقداری سوغاتی ویک جعبه شیرینی خریدم روانه وایقان شدم وقتی بخانه رسیدم پدر ومادرم وتمام افراد خانواده از دیدن من خیلی خوشحال شدند ومن چند روزی پیش آنها ماندم وچون نذر کرده بودم اگر معاف شوم  به همراه مادرم به پابوس امام رضا مشرف شویم ابتدا بلیط برای تهران گرفتم ویک روز بعد بطرف مشهد حرکت کردیم وچون هنوز هم بعضی موقع دلم بسوی دختر سرنوشت ساز پر می کشید در هنگام غروب خورشید به دشت گرگان رسیدیم ومن حالت غروب کردن خورشید که دیدم یک باره منقلب شدم وبد جوری آشفته شدم بخاطر دارم وقتکه هوا کاملاً تاریک شد عده ای در اتوبوس از جمله مادرم بخواب رفته بودند ولی در دل من طوفان بپابود که این ابیاد به ذهنم خوطور کرد

                               شبانگاهان رسیدیم دشت گرگان                                  غروب بود آفتاب با چشم گریان

                              چو گلها گریه ای خورشید ودیدند                               پریشان حال شدند پژمرده گشتند

                             به خفتند بعداز آن تا صبح     دیگر                              پریشان   گشته اند     تاروز دیگر

                            همه اش  امید بر خورشید   داشتند                              همه اش شور وامید دردل داشتند

                            که تا روز  دیگر  خورشید      برآید                             بیایند    بلبلان      نغمه     سرآیند

                             پس از آن این دل من بی قرار شد                             بیاد  بی   وفا آن    دلبرم    شد

                            همه خفتند ومن با        بی       قراری                         بیاد گل روخان  بودم    سحر  شد 

                            تو بودی   جعفری   غافل         زدنیا                             بهار بگذشت وعمرت   هدر   شد

روز بعد به مشهد مقدس رسیدیم نزدیک حرم یک اتاق کرایه کردیم وبعد ازآن به زیارت رفتیم جایکه هر دل شکسته درمان می شود چند روزی در جوار حرم امام رضا ودرکنار مادرم که خیلی خوشحال بود سپری کردم وقتی از مشهد برگشتیم یک شب در خانه برادرم که آن زمان در شبستر سکونت داشت ماندیم وفردای آنروز به طرف وایقان خانه خودمان رفتیم وقتی زنگ خانه را زدیم اول کوسفندی که برای معافیت از سربازی وبرگشت از مشهد پدرم تهیه دیده بود قربانی کردند وبعد از اینکه از خون کوسفند ردشدیم وارد خانه  شدیم نشتیم  همسایه ها  یکی بعداز دیگری به دیدن ما می آمدند  تقریباًهمه اهل محل آمدند بجز عمو منکه جای آنرا کاملاً خالی دیدم تصمیم گرفتم به دیدنش بروم ساعت چهار بعداز ظهر بود رفتم خانه عمووارد حیاط شدم هرچه صدا زدم جواب نشنیدم در اتاق را باز کردم دیدم عمو در کوشه اتاق نشسته بود از دیدن من خیلی خوشحال شد بعد از چند دقیقه شروع کرد به شکایت کردن از اینکه به من کسی سر نمی زند آخر بعد از اینکه از زنش جدا شده بود  دچار افسردگی وگاهی نیز اختلال حواس پیدا کرده بود واز مردم دوری می کرد زندگی او خلاصه شده بود در کنج خانه نشستن وسیکار کشیدن بچه نداشت مادرم غذا می پخت ومی برد بعضی موقع می خورد وبعضی موقع با بد اخلاقی غذارا پس می داد آنروز بعد از گفتگو با عمو هرچه اصرار کردم که به خانه ما بیاید قبول نکرد ،برگشتم خانه ذهنم در گیر تنهای عمو م بود خیلی ناراحت شدم  وپس از چندروز برگشتم تهران بااین امید که هنوز خانه اجاره ای پابر جااست چراکه من اجاره یک ماه را به صاحب خانه داده بودم و بیست روزبیشتراز آن تاریخ نگذشته بود وقتی عصر به منزل رسیدم اسباب واثاثیه ی خودرا در راه پله پشت بام دیدم واتاق را اجاره داده بودند وقتی از زن صاحبخانه علت آنرا سوال کردم با عذر خواهی گفت ما فکر کردیم تو سرباز شدی جواب دادم منکه کرایه یک ماه را به شما داده بودم حالا که اینطوری فکرکردین یا اتاق را خالی کنید ویا برایم اتاق کرایه کنید ،شب صاحبخانه آمد وگفت امشب مهمان ما هستی فردا برایت اتاق پیدا می کنیم فردایی آنروز از طریق بنگاه در کوچه ابوالقاسم شیرازی یک اتاق اجاره کردم واسباب کشی کردم ومجدد برای کار پیش آقای خدامی رفتم ومشغول شدم یادش بخیر درآن منزل تا سال 1352 نشستم صاحبخانه اهل ساوه فراش مدرسه بود وچهار پسر وسه دختر داشت خانم او زن مهربان وخیلی خوش قلب وجزوسادات بود خاطرم است که آشپزخانه آنها در زیر زمین حیاط بغل اتاق من قرار داشت واو همیشه به من یادآور می شد هر موقع بخواهی غذا درست کنی از اجاق گاز استفاده کن چراکه آن ایام هر کی مجرد بود اول طی می کردند که فقط حق استفاده یک شعله لامپ 100وات را داری نه ضبط ونه اتوبرقی ونه چیزی دیگر ولی آن خانم اکثراً شبها برایم غذای گرم می آورد ومرا شرمنده می کرد تا اینکه





نظرات() 

ماجرای سربازی رفتن

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:24 ب.ظ

ماجرای سربازی رفتن

در شهریور سال 1350چون بسن 19 سالگی رسیده بودم وطبق قانون نظام وظیفه باید به سربازی می رفتم به همان منظور به حوزه نظام وظیفه که درآن ایام در خیابان 16آذر بالاتراز دانشگاه تهران ونرسیده به بلوار الیزابت ،بلوار کشاورزی فعلی مراجعه کردم جلوی درب ورودی یک استوار چاق پشت یک میز نشسته بود ومشخصات افراد را وارد پوشه می کرد نوبت به من رسید وپرسید برای چی آمدی گفتم آمدم برم سربازی شناسنامه را گرفت ومشخصاتم را توی پوشه نوشت وپرسید آیا می خواهید کفالت بگیری گفتم اگر بشی بلی پرسید پدرت زنده است گفتم بلی پرسید برادر داری گفتم دوتا برادر از خودم بزرگتر دارم وقتی استوار این جواب را شنید بلند شد چنان به سرم دادکشید وگفت پدر سوخته مگر من باتو شوخی دارم گفتم سرکار استوار منکه اول عرض کردم آمدم به سربازی برم بنویس آماده به خدمت پوشه را با ناراحتی پرت کرد جلوی من وگفت برو داخل ساختمان اتاق اول رفتم داخل، یک عده مثل من آنجا منتظر بودند نوبت رسید به من پوشه رادادم به یک سرهنگ واو نگاه به سرووضع من کرد وگفت برو اتاق روبرو وقتی وارد شدم سه نفر دور میز نشسته بودند یکی از آنها گفت لباسهایت را دربیار آنها از نظر جسمانی ،کوش وچشم  مرامعاینه کردند وگفتند برو یک ماه دیگر بیا دفترچه اعزام را بگیر بعداز یک ماه یعنی مهر ماه دفترچه اعزام را گرفتم که تاریخ اعزام را پانزدهم مهر ماه قید شده بود حدوداًده روز وقت داشتم کارهایم را مرتب کنم اول به پدر ومادرم خبر دادم ودوم اجاره خانه را یک ماه پیش دادم وآقای خدامی را وبه صاحب خانه معرفی کردم وگفتم چنانچه بعداز یک ماه برنگشتم ایشان اثاث مرا تحویل بگیرد ودرتاریخ 18/7/1350برای اعزام رفتم پشت تالار رودکی که حالا تالار وحدت شده است وارد استادیوم کوچک ورزشی شدیم عده ای زیادی برای اعزام وارد آنجا شده بودند ساعت 30/9 دقیقه درب هارا بستند وهیچ کس اجازه خروج نداشتند ساعت 10صبح بود که یک سرهنگ به همراه چند خانم بالباس بلوز ودامن کوتاه که آن زمان مینی ژوپ می گفتند وارد محوطه استادیوم شدند پسر ها بادیدن آنها شروع کردند  به هو کردن چشمتان روز بد نبیند چند نفر استوار با شیلنگ آب افتادن به جان مردم چنان با شیلنگ می زدند که به هرکی می خورد درجا می افتاد من فرار کردم همه را جمع کردند داخل چمن زیر آفتاب تا ساعت 2بعداز ظهر همه کرسنه وتشنه زیر آفتاب بودیم بعد از ساعت 2بعد ازظهربه هر نفر یک ساندویچ دادند بعد از خوردن ساندویچ من بدنبال آب پشت ساختمان رفتم ودیدم در سالن ضلع جنوبی استادیوم یک عده دختر با مایوولباس آستین حلقه ای بسکتبال بازی می کنند تازه از پشت پنجره محو بازی آنها شده بودم که یکدفعه یکی از استوارها سررسید وپرسید اینجا چکار می کنی از ترس جواب دادم هیچی آقا بازی اینهارا داشتم نگاه می کردم وقتی استوار چشمش از پنجره به سرو وضع دختر ها افتاد به پشت من زدو گفت عجب سلیقه ای داری پسر ونشست پهلوی من وکم کم عده ای دیگر دور مارا گرفتند ونشستند آنروز تا ساعت 7بعداز ظهر ما بلا تکلیف در آنجا بودیم وبعداز ساعت 19یکسری اتوبوس مسافربری آمد وتوی هر اتوبوس پنجاه نفر سوار کردند واسامی نفرات را نوشتند به همراه یک استوار ویک گروهبان روانه کردند مقصد نا معلوم بود ولی اتوبوسها بطرف جاده تهران تبریز در حرکت بودند ساعت نزدیک 10شب اتوبوس جلوی یک چلوکبابی نگهداشت ولی صاحب آن چلو کبابی اجازه نمی داد که ما وارد آنجا شویم وقتی استوار توضیح دادکه اینها سرباز هستند وباید شام بخورند مارا به سالن که تمام روی میز هارا خالی بود بردند غذارا با بشقابهای ملامین با قاشق روحی بدون چنگال ونمکدانهای پلاستیکی کثیف شام راسرو کردند همه ازاین بابت ناراحت شدیم قرار شد وقتی غذاتمام شد همه قاشقهارا بشکنند ونمکدانهاراروی میزهای خالی کنند ،همین کارراکردیم وبعد سوار اتوبوس شدیم فردای آن روز سراز پادگان جلدیان واقع در آذربایجان غربی جای دور افتاده از توابع شهرستان پیرانشهروسط کوهها واقع شده بود رسیدیم وقتی در پادگان جلدیان اتوبوسها ایستادند از روی لیست افراد را حضور وغیاب کردند وتحویل فرمانده پادگان دادند وسپس پنجاه نفر افراد اتوبوس مارا بدست یک گروهبان که روی سینه اش عباس ملایری دوخته شده بود تحویل دادند ایشان آدم بداخلاق وبددهنی بود بخاطر دارم وقتی از روی لیست اسامی را می خواند دست برقضا اسم یک نفر از همراهان ما عباس ملایری بود وقتی اسم اورا خواند گفت که او نزدیک شود وقتی نزدیک گروهبان شد چنان چکی زد وفریاد زد مادر فلان ،فلان شده اینجا عباس ملایری فقط منم بیچاره خواست حرفی بزند چک دوم رازد فریاد زد برو گم شو، خلاصه کلام مادر آنجا هشت ونه روز بلا تکلیف بالباس شخصی روزها در ومحوطه پادگان وشبها در آسایشگاه بودیم  وبدون تخت و زیراندازوبدون هیچ امکانات در کف سیمانی که شبها درهنگام خواب کفشهایمانرا زیر سر می گذاشیتم ساعت 9شب خاموش باش می زدند وچراغهارا خاموش می کردند وهیچ کس اجازه حرف زدن را نداشت،روز هشتم یکی از بچه ها که باهم صمیمی شده بودیم بنام آقای زنگنه بچه بازار دوم نازی آباد بود وچون عاشق دختر خاله اش شده بود بسیار بی تابی می کرد وتصمیم گرفت که از پادگان فرار کند بعداز ظهر همان روز فرارکرد فردای آنروز خبردار شدیم که سه نفر از فراریان را که روز قبل فرار کرده بودند دستگیر کردند ودر سلول انفرادی بازداشت هستند من خیلی نگران شدم به هر طریقی بود خودم را به بازداشتگاه رساندم نگهبان ایست داد وپرسید برای چی اینجا آمدی گفتم شنیدم دیروز سه نفر دستگیر شدند ومن نگران دوستم هستم اجازه بده فقط یک لحظه آنهارا ببینم جواب داد نمی شود برگرد من 5تومان به اودادم وگفتم اجازه بده زود ببینم وبرگردم نگهبان گفت زود برو برگرد رفتم دیدم هفت نفر در داخل فضای یک متری بادربهای آهنی که بالای درب شیشه ساده خورده ونرده کشیده شده بود بیشتر شبه توالت های عمومی بودند سرپا ایستاده بودند صدازدم زنگنه زنگنه قیافه تک تک آنهارا دیدم وقتی مطمین شدم که زنگنه جزء آنها نیست برگشتم.





نظرات() 

ناسازگاری هم منزلی ورفتن به وحیدیه

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:23 ب.ظ

ناسازگاری هم منزلی ورفتن به وحیدیه

بعداز عید یعنی در سال 1347 حقوق روزانه من 120ریال شد به همان روال رفت وآمد می کردم که هم منزلی من آقای نصرت هاشمی شروع کرد به نا سازگاری ساعت 10شب به بعد می رفت سرکوچه با پسرهای هم سن وسال خودش تا 12شب بگو به خند می کردند وبعداز 12شب میآمد سروصدا میکرد رادیو باز می کرد ونمی گذاشت من به خوابم ومن بعد از چند هفته مجبور شدم آنجا را ترک کنم وقتی به صاحب خانه که یک  زن مهربان اهل زنجان بود جریان راگفتم اوخیلی ناراحت شد ولی در عین حال من موضوع را به آقامهدی گفته بودم ایشان گفت بیا در صندوق خانه ما زندگی کن من چاره ای نداشتم وسایل خودم را شامل یک دست لحاف تشک چند دست لباس وقاشق وچنگال ولیوان وچمدان کوچک بود در صندوق خانه که درحدودیک متر ونیم عرض  ودو متر طول داشت ماهی 800ریال اجاره کردم وچون راه دور تر شده بود از وحیدیه تا میدان ثریا را پیاده می رفتم وبعد سوار اتوبوس میدان ثریا مولوی می شدم با 2ریال بلیط شرکت واحد یعنی روزی 4ریال بابت ایاب وذهاب هزینه می کردم درعین حال  درآن صندوق خانه احساس راحتی می کردم چراکه هم دوستم علی با خانوده اش زندگی می کردند وهم به دختریکه توانسته بود مسیر زندگی مرا عوض کند نزدیک شده بودم شب وروز باخودم خیال پردازی می کردم ونقشه برای آینده خود می کشیدم یکی ودوسال باهمان روال زندگی کردم بعد فهمیدم دختریکه فکر مرا مشغول کرده بود وقتی پسر خاله اش اصغرمیآمد مرا به دنبال خرید مجله دست دوم جوانان که آن موقع قیمت مجله هفتگی 10ریال بود چند هفته که می گذشت مجله را با 2ریال می فروختند اول احساس می کردم خرید مجله رابطه من با آن دختر را بهتر می کند ولی به مرور زمان احساس کردم بقول امروزیها سرکارم از خانه آنها درآمده رفتم سمت خیابان سیروس پشت بیمارستان کورش کوچه تقوی وکوچه ابوالقاسم شیرازی یک اتاق کوچک 9متری با ماه 200تومان اجاره کردم صاحبخانه مازندرانی بود به اتفاق مادر وزن ودوتا بچه در طبقه اول زندگی می کردند واطاق من در طبقه دوم بود روزها یکی پس از دیگری سپری می شد ودرسال 1349 بعداز سه سال کارکرد از آقای خدامی اجازه خواستم که عصرها یک ساعت زود تر یعنی ساعت 7بعداز ظهر تعطیل کنم وبرم مدرسه شبانه ادامه تحصیل بدم بعد از کل چانه زدن موافت کردند ومن درتاریخ 14/7/1349آبان رفتم آموزشگاه شادی واقع در خیابان بوذرجمهری در کلاس ششم ابتدائی بشکل متفرقه ثبت نام کردم خوب بخاطر دارم آن شب بعد از ثبت نام گفتند برو طبقه دوم کلاس شروع شده است درب کلاس را زدم اجازه گرفتم ونشستم تصور کنید که بعد از چهار سال ترک تحصیلی که تا دوم اکابر خوانده بودم وتقریباً همه چیز فراموشم شده بود ریسک بزرگی بود که یک دفعه به کلاس ششم بروم ،اما چاره ای نداشتم خیلی زمان از دست داده بودم خوب بخاطر دارم آن شب معلم تقسیم چند رقم به چند رقم را مرور می کرد رو کرد به من پرسید شما تازه به این آموزشگاه آمدی جواب دادم بلی واو پرسید این تقسیمهارا بلدی گفتم راستش را بخواهید جمع وتفریق نیز یادم رفته معلم که بعداً مشخص شد که مدیر آموزشگاه بنام آقای واحدی نام بود از شنیدن جواب من خیلی ناراحت وبرافروخته شد وسرم داد زد که پدر سوخته پس برای چی آمدی اینجا همه بچه ها خندیدند ومن جواب دادم آقا اگر چند روزی بمن مهلت بدین اگر نتوانستم خودم اینجا راترک می کنم او گفت بسیار خوب یک هفته وقت دارید ازآن لحظه به بعد همه ی فکر وذکرم یاد گرفتن چهار عمل اصلی بود روزها در حین کار توی ذهنم درسهارا مرور می کردم وشبها رفع اشغال می کردم تا اینکه به لطف خداوند بزرگ یکی از شاگردان خوب کلاس شدم که آقای واحدی که ریاضی را خودش تدریس می کرد خیلی بمن لطف داشت در خرداد سال 1350 در امتحان ششم ابتدایی که بصورت متفرقه شرکت کرده بودم در خیابان آرامگاه ایستگاه ورزش امتحان دادم وبا نمرات نسبتاً خوب قبول شدم





نظرات() 

گشوده شدن در رحمت الهی به سوی بنده ای درمانده

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:17 ب.ظ

گشوده شدن در رحمت الهی به سوی بنده ای درمانده

وفردائی آنروز که ابراهیم آقا در بازار پیش آقای خدامی وعلی اکبر فوقی که آنها نیز از همشهریهای وایقانی بودند کار می کردند ومن به اتفاق ابراهیم آقا به سراجی شمس رفتیم وآقای خدامی همان روز به من گفت مشغول کار شوم اینجاست که می گویند خداوند حلال مشکلات بندهای بی پناه خود می باشد ومن از این بابت خیلی خوشحال بودم که خداوند مهربان در اوج ناامیدی همه چیز رادرست کرد ومن هم اتاق برای سکونت پیداکردم وهم کار برای امرار معاش بیاد این بیت افتادم که می گفتند                     

                      خدائی اگر ببندت دری                                         به رحمت گشاید دری دیگری

اتاقی که آقای هاشمی اجاره کرده بود 12متری بود از قرار250تومان معادل 2500ریال اجاره در ماه قرارشد که ماهیانه 125تومان آنرا من پرداخت کنم وسراجی شمس که من درآنجا مشغول بکار شده بودم قرارشد که روزانه 80ریال مزد دهد از ساعت 8صبح تا8شب کارمیکردیم حتی جمعه ها نیز کار می کردیم ولی من راضی بودم ابتدا من بعنوان پادو یعنی جارو کردن ،آب وچای دادن به کارکنان ونیز چیدن نخ دورکیفها ی مدرسه بعهده من بود ویک لحظه استراحت نداشتیم وفقط نیم ساعت نهاری داشتیم ومن باید قبل از اینکه نهار خوردن دیگران تمام شود باید می رفتم به قهوه خانه عمو یوسف که درداخل پاساژشیخ جعفر بود سفارش چای می دادم وعصرها نیز از ساعت 30/7بعد ازظهر باید همه چیزرا جمع وجور می کردم وبعداز آن جارومی کردم وساعت 8شب کارراتعطیل می کردیم این روند درحدود یک ماه ادامه داشت ومن در طول این مدت در حالت ایستاده جلوی چرخ مشغول تمیز کردن نخ کیف ها بودم به دقت نحوه چرخکاری را زیر نظر داشتم  هرکسی مسئول یک کار بود آقای خدامی بیشتر طراحی مدل کیف های جدیدرا می کرد درضمن تقسیم کار ومدیریت می کرد آدم خونسرد ومدیر توانایی بود وآقای فوقی شریک آقای خدامی از صبح تاشب پشت میز برشکاری اندازه های کیف هارا برش می زد حسین خلخالی کیف های مدرسه که درسه سایز بزرگ ومتوسط وکوچک بود که درداخل یکدیگر قرارمیگرفت ویک سری نامیده می شد می دوخت ومن نخ های اضافه را می چیدم ودونفر دیگر قفل ودستگیره می زدند وابراهیم آقا کیف ها را داخل یکدیگر قرار می داد وبعد بسته بندی می کرد واین کار هرروز ادامه داشت یک روز ظهر تصمیم گرفتند برای صرف نهار همه بروند چلو کبابی من وابراهیم آقا نرفتیم من ازاین فرصت استفاده کردم رفتم پشت میز برشکاری از کناره طاقه که ضایعاتی بود یکی را که درحدود 10متر طول وعرض 3سانتیمتر را انتخاب کردم رفتم پشت چرخ که نیم روغنی می گفتند وبا برق دینام کار می کرد شروع کردم اول یک دوخت راسته وبعداز آن لبه آنرا تا کردم ودوختم قبل از آمدن آنها کناره دوخته شده را انداختم توی میز برشکاری از  شانس من آقای خدامی رفت پشت میز برشکاری چشمش به کناره دوخته شده افتاد وپرسید این راکی انداخته اینجا؟ همه نگاه کردند وچیزی نگفتند وتکرار کرد وپرسید کی اینو دوخته انداخته اینجا؟ در این موقع من باترس جواب دادم من دوختم او تعجب کرد وباورش نشد ویک کناره بمن داد وگفت برو بشین روی آن یکی چرخ بدوز ببینم رفتم عین همان کاررا دوختم وقتی دید گفت از این به بعد بشین چرخکاری کن وآقای فوقی زیپ دوختن وهمچنین نحوه ای سرقائمی زدن را به من یاد داد از فردای آنروز حسین خلخالی شروع کرد بامن لج بازی  وفحاشی کردن تا من شروع می کردم بکار می گفت بلند شو یک لیوان آب بریز آب رامی خورد می گفت برو بگو عمو یوسف چای بیاری ومن بودن هیچ اعتراضی دستورات اورا اجرا می کردم تا اینکه آقای خدامی گفت تودیگر حق نداری از جای خودت بلند شوی وبه حسین نیز گفت از این به بعد آب ویا چای خواستی به سید علی بگو که اهل سرعین بود ازآن لحظه به بعد من رسماًبعداز حدود 40روز پادوی چرخکار شدم روزانه 500 ویا 600عدد زیپ می دوختم یک روز آقای خدامی گفت فردا باحسین مسابقه زیپ دوختن داشته باشیم واضافه کرد که اگر درطول یک روز 1000عدد زیپ روی کیف بدوزم یک پیراهن بشور وبپوش (معروف بود یعنی اتو نمی خواست )برایم می خرد فردای آنروز به هر کدام 10جعبه 100تائی زیپ 20سانتی دادند ومن تا8شب 1100عدد زیپ دوختم وحسین آقا 800عدد دوخته بود آقای خدامی بمن گفت بروپیش علی بقائی پیراهن دوز که درطبقه دوم بالای سرکارگاه ما بود بگو دوتا پیراهن اندازه بزند وبدوزد ومن با خوشحالی همین کاررا کردم وحسین آقااز فردای آنروز دیگر نیامد ومن رسماًچرخکار شدم وایرادهای کارم را آقای فوقی که خودش استادچرخکاری بود برطرف می کردم درایجا بد نیست اشاره به دخل وخرج خود کنم عرض کردم قرار شده بود روزانه 80ریال مزد بگیرم که تا عید سال 1346 همان 80ریال رابمن می دادند که من مجبور بودم همه ی حقوقم را که اگر همه روز کارمی کردیم از قرار ماهیانه 2400ریال می شد که از این مبلغ ماهیانه 1250ریال اجاره خانه بدهم  ونهاری یک دیزی تک نفره را دونفر می خوردیم که سهم هریک 10ریال میشد وصبحانه وشام نان وپنیر ویا نان تخم مرغ درحدود 10ریال میشد درماه600ریال که جمعاً1850ریال میشد برای اینکه بتوانم وسایل منزل بخرم وپس انداز کنم مجبور بودم مسیر خانه را که از خیابان صفا درمفت آباد تابازار را از مسیر خیابان شروین ،پارک خیام ،خیابان تابنده ،میدان ژاله ،میدان بهارستان،چهارراه سرچشمه ،خیابان پامنار ،خیابان بوذرجمهری،بازار آهنگران ،چهارسوق بزرگ وسرای شیخ جعفررا که معمولاًیک ساعت و30دقیقه طول می کشید صبح وشب پیاده طی کنم با این کار در ماه مبلغ 550ریال از حقوقم می ماند که کم کم یک دست قاشق وجنگال ونمکدان ولیوان وسفره وزیر انداز وپتو خریدم ومبلغی هم پس انداز کردم البته بعداز اینکه در منزل مستقرشدم پدرو مادرم یک دست لحاف وتشک برایم آوردند چنانچه اگر مسیر فوق را حتی اگر با اتوبوس شرکت واحد رفت وآمد می کردم روزی 4ریال وماهی 120ریال کرایه اتوبوس میشد .

 





نظرات() 

کوچ بدون باز گشت بسوی سرنوشت نامعلوم

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:13 ب.ظ

کوچ بدون باز گشت بسوی سرنوشت نامعلوم

ادامه مطلب

 بالا خره یک روز از فرصت کوتاهی که قفل صندوق باز بود استفاده کرده وشناسنامه خود را برداشتم وگذاشتم توی جیب کت وشلوارم ومنتظر فرصت مناسب شدم یک روز تقریباً آخرهای فصل پائیز 1346بود روز جمعه قرار بود همه برویم باغ چراکه یک قسمت از دیوار باغ ریخته بود پدرم قراربود دیواریکه ازکاه وگل درست می شد بچیند به همین منظور وقتی همه مشغول کار شدند، من به بهانه ا ی برگشتم خانه کت وشلوارویک پتو سربازی ویک چمدان کوچک آماده کردم وپول هایکه پس انداز کرده بودم برداشتم ودو خط نامه ایکه ازقبل نوشته بودم مبنی براینکه من رفتم تهران دنبال من نیاید ونگران نباشید روی طاقچه گذاشتم ودوچرخه رابرداشتم راهی شبستر شدم ودوچرخه را جلوی مغازه جلیل آقاکه سرکوچه مسجد جامع شبستر مغازه کوچک بقالی داشت گذاشتم وسپردم که برادرم میاد ومی برد چون مارا می شناخت قبول کرد وچیزی نگفت ومن سوارمینی بوس شدم رفتم تبریز واز آنجا مستقیماًرفتم کاراژمسافربری تبریز نووشرکت نرن بلیط گرفتم وقرار شد ساعت 5بعداز ظهر اتوبوس حرکت کند زمان زیادی تا ساعت 5بعداز ظهر مانده بود ومن مضطرب ونگران بودم بخاطر دارم که در آن موقع درکاراژتبریز نو که شرکت نرن درداخل آن واقع شده بود هم همه شد وبعد گفتند که استاندار آذر بایجان شرقی برای باز دید می آید ومن درکوشه ای نشسته بودم که یک ماشین با چند نفر همراه وارد کاراژشدند وگفتند که آقای نیک پی استاندار آذربایجان شرقی بود آنها پیاده شدند وارد دفتر شرکت مسافربری نرن شدند همه بلند شدند واحترام کردند واو به دفتر چند شرکت مسافربری دیگر در همان کاراژ سرزدوورفت ونیز خاطرم است بعد از رفتن نیک پی یک مرد که روی نیمکت نشسته بود نزد من آمد وشروع کرد به سوال وجواب وفضولی کردن ومن بدتر استرس گرفتم چمدان کوچکم را به دفتردار شرکت سپردم رفتم خیابان اول یک نان روغنی گرفتم بعنوان نهاری خوردم وبرای اینکه علاف خیابانها نباشم 10ریال دادم رفتم سینما که فیلم ساحل انتظار را که فردین وفروزان بازی کرده بودند ونمایش می داد ندرادیدم درواقع اولین بار بود که من سینما رفته بودم خیلی برایم تاز گی داشت وبعداز اینکه فیلم تمام شد برگشتم به طرف کاراژمسافربری وساعت 5بعداز ظهر اتوبوس راه افتاد ودرآن ایام جاده تبریز وتهران مثل امروزها نبود جاده تبریز ومیانه اتوبوس دور دامنه کوه ها بالا وپائین می رفت وخیلی ترسناک بود واین گردنه راشیبلی می گفتند وبعداز اینکه اتوبوس از کردنه شیبلی عبور کرد دلم آرام شد ولی نگران فرداشدم که تهران رسیدم کجا بروم وبخاطرم آمد که یک سربرگ یاداشت از دوستم علی گرفته بودم که برادرش در قنادی جهان نماواقع در میدان بهارستان نرسیده به چهار راه سر چشمه کار می کرد خاطرم است درفردای آن روزحدود ساعت 8صبح به کاراژتبریز نو واقع در خیابان سپه پائین ترازمیدان حسن آبادکه حالا محل ابزار فروشها می باشد در ضلع شمال غربی کاراژیک قهوه خانه بود رادیو با صدای بلند ترانه حسین موفق ،آهنگ کمال تار زن را می خواند من از شنیدن آن آهنگ خیلی لذت بردم ( که هنوز هم باگذشت چهل وپنج سال دلم می خواهد باز هم بشنوم)وبعد آدرس میدان بهارستان را سوال کردم پای پیاده بطرف قنادی جهان نما راه افتادم در حدود ساعت 9صبح به قنادی رسیدم وقتی سراغ جعفرآقا را که برادر بزرگ علی بودگرفتم صاحب قنادی یک نفر را فرستاد داخل شیرینی پزی که اورا صداکند وقتی جعفرآقا مرا دید خیلی تعجب کرد وپرسید چطوری آمدی من ماجرارا تعریف کردم واو از صاحب کارش اجازه گرفت وبرد داخل شیرینی پزی درآنجا آقای حیدر آقا آهنگرزاده که استادکار قنادی بود وخواهر حیدر آقا باپسرش رضا که درقسمت بسته بندی بودند روبرو شدم ازاینکه همه ی آنها بچه محل بودند خیالم راحت شد عصر آن روز به اتفاق جعفرآقا که خانه آنها در وحیدیه کوچه پوریا پلاک 72 منزل آقای مهدی قائمی دائی جعفرآقا بود رفتیم که جعفرآقا به اتفاق مادر وخواهر وبرادرانش ابراهیم آقا وعلی آقا دریک اتاق انتهای حیاط زندگی می کردند وقتی زنگ درب را زد یم زندائی جعفرآقا درب را باز کرد  که من اولین بار بود که ایشان را می دیدم پرسید این پسره آشنا ی شماست جعفرآقا جواب داد پسر همسایه ماست داخل شدیم مادر جعفرآقا رادیدم که من همیشه عمه خانم صدامی کردم از دیدن من تعجب کرد وپرسید چطوری آمدی وقتی ماجرا راتعریف کردم عمه خانم گفت مادرت الان نگران است وبعد دختر دائی علی آقا آمد او نیز از دیدن من تعجب کرد آن شب بعداز خوردن شام رختخوابهارا درحیاط پهن کردند همه خوابیدند ولی من خوابم نمی برد نور مهتاب همه جارا روشن کرده بود فکرم آشفته وپریشان بود از یکطرف فکر می کردم اگر پدرم بیاد ومنو برگرداند چکار کنم ویا چطوری کار پیدا کنم واز طرفی دیگر فکر می کردم دختر یکه که باعث عوض شدن مسیر زندگی من شده بود اینک در چند قدمی من خوابیده است ولی هنوز فکر اینکه چه سرنوشت وچه سختی ها درانتظار من است به ذهنم خطور نکرده بود ودرنور مهتاب یک ورق کاغذ در آوردم شروع کردم به نوشتن نامه که سوادم در حد دوم اکابر بود می خواستم جای خودم را به پدرو مادرم اطلاع دهم برای اینکه آن روزها تلفن در وایقان نبود چند خط نامه سرهم کردم فردای آن روزنامه را پست کردم وروز جمعه با جعفرآقا رفتیم سرکار جعفرآقا مرا پیش صاحب قنادی نرن که چند مغازه بالاتراز قنادی جهان نما بطرف میدان بهارستان روبروی مسجد سپهسالار بود( که امروزه مسجد شهید مطهری نام گرفته )قرار شده بود در فروشگاه قنادی نرن بعنوان شاگرد مشغول بکار شوم وارد مغازه شدیم یک مرد میان سال در حدود چهل سال داشت سلام کردیم جواب سلام مارا داد جعفرآقا مرا معرفی کرد وبعدخداحافظی کردورفت آن مرد بلا فاصله به من یک جارو رشتی دادوگفت مغازه را جارو کن شروع کردم جارو زدن وصاحب مغازه از طرز گرفتن جاروی من خوشش نیآمد وگفت تو بدرد اینجا نمی خوری (لازم به توضیح است که جاروهای طرف ما بشکل جاروی فراشی بود که من تاآنروز جارو بشکل تخت ندیده بودم) بیا ببرم داخل شیرینی پزی رفتیم داخل کوچه پشت فروشگاه حسن زاده نرسیده به چهارراه سرچشمه منو سپرد دست یک مرد که بایک پار  وشیره یک پاتل بزرگ راهم می زد،اونیز نامردی نکرد پارو راداد دست من گفت شیره را هم بزن منکه در حدود پانزده سال داشتم قدرت اینکه باآن پاروی بزرگ شیره درحدود صد کیلو را هم بزنم نداشتم بعداز کل زور زدن درحدود 10دقیقه آن مرد سرم دادزد وگفت این چه طرز کارکردن است بیا برو جعبه هارا ببر بالا خاطرم است جعبه های بزرگ چوبی بود پراز شکلات فکر کنم در حدود سی کیلو گرم وزن داشت من باید از پله ها ی زیر زمین به حیاط به قسمت بسته بندی می بردم به هر مصیبتی بود 10ویا 12جعبه را از پله ها بردم دیگر توان بالا رفتن نداشتم دیگران می خندیدن به هر ترتیبی بود تا ساعت 12ظهر کارکردم که ساعت کاری جمعه ها تا ظهر بود وقتی جعفرآقا بدنبالم آمد وپرسید کار چطور بود درجواب گفتم هر طوری است منو از ایجا ببر نهار آبگوشت داشتند ومن نه نهارخوردم ونه مزد آن نصف روزکاررا گرفتم توی راه ماجرارا برای جعفرآقا تعریف کردم وگفتم که من نمی توانم درآنجا کارکنم روز شنبه باعلی آقا که دوست چندین ساله ام که درخیابان نادری پاشاژ معتمد پیش مرصع کاری خوش نیت کارمیکرد، رفتیم بنظرم کار فنی وبقول امروزیها کار با کلاس آمد گفتم علی بپرس ببین کارگر نمی خواهد او سوال کرد آقای خوش نیت گفت اگر شناسنامه بایک ضامن بیاورد مشکلی نیست شب به اتفاق علی برگشتیم خانه آنها بخاطردارم آن شب عده ای در خانه آقا ی قائمی جمع شده بودند که بعداً فهمیدم آقا رسول که استواریگم کلانتری سیزده پامنار برادر آقامهدی وپیر مردی بنام اندیکفر شوهر خاله وزندائیها وخاله ای علی آقا همه جمع بودند معلوم شد که آنها جمع شدند راجع به ماندن ویانماندن من تصمیم بگیرند علی آقا موضوع کارمرا مطرح کرد وگفت که صاحبکارش ضامن می خواهد وآن پیرمرد یعنی شوهر خاله علی آقا مرد منفی باف وآدم گچ خیالی بود وشروع کرد و گفت باید اورا در اختیار کلانتری بگذارند چراکه ایشان متعقد بود که چون من بدون اجازه ای پدرو مادرم بتهران آمده بودم ومی گفت اگر پدرش شکایت کند شما ها همه محکوم خواهید شد وآقا رسول نیز تائید کرد ولی آقامهدی گفت پدرومادرفلانی همچین آدمهای نیستند وتازه اوهمسایه خواهرم است خلاصه بعداز حرفهای زیاد برای اینکه از شرمن خلاص شوند از من پرسیدن شما در تهران فامیل ویاآشنائی ندارید ومن جواب دادم که دختر دائی پدرم در خیابان صفا در محله ی مفت آباد خانه دارند وقرارشد من به اتفاق آقا مهدی به خانه دختر دائی پدرم که شوهرش آقای کربلای عباسعلی فخری بود برویم بعداز جلسه آقا مهدی مرا بخانه آقای فخری برد ومن چند روزی در خانه آنها با استقبال بسیار سرد وبا ازارواذیت بچه هایش ماندم شبها بایک دست رختخواب پاره پوره در راه پله ای پشت بام می خوابیدم تااینکه آقای فخری یک شب بایکی از همشهریها بنام آقای نصرت هاشمی صحبت کرده بود که یک کوچه پائین تر از خانه آنها یک اتاق اجاره کرده بود وایشان پذیرفت که من بااو هم منزل شوم





نظرات() 

اقدام جسورانه در مقابل تجار عوام فریب

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-03:09 ب.ظ

دلم می خواهد موضوعی راتعریف کنم یک روز بعداز کار رفته بودم کوچه باچند نفراز بافنده هاشروع به صحبت کردیم که من ازآنها  پرسیدم شما فرش خودرا کجا می فروشید ویکی ازآنها آدرس تبریز بازار قیز بستی بازار فرش فروشی حاجی تراب فام راداد وگفت فرش را باقیمت منصفانه می خرد فرش ما چندروز بعد تمام شد موضوع را به پدرم گفتم واو جواب داد از نظر اخلاقی درست نیست که فرش را جای دیگر ببریم وگفت اگر حاجی قبلعلی بفهمد خیلی ناراحت می شود من به هرنحوی بود پدرم راراضی کردم وگفتم آنها که نمی دانند که ما فرش را کی وکجا میبریم اجازه بده فرش را باگاری ببریم پیش حاجی تراب فام اگر دیدیم همان قیمت برمی دارد ضرر ما 10ریال پول گاری می شود وفرش رابرمی گردانیم پیش حاجی قبلعلی پدرم قبول کرد رفتیم وقتی گاری دستی جلوی فرش فروشی حاجی تراب فام ایستاد یک نفر جلو آمد پرسید این فرش فروشی است پدرم جواب دادپیش حاجی آوردم بفروشد دراین موقع حاجی از مغازه بیرون آمد با آن مرد خریدار صحبت کردند ومعلوم شد که خریدار یک تاجر حرفه ای بود چراکه وقتی پشت فرش را نگاه کرد ونظم قرار گرفتن گره هارا دید وپسند کرد وگفت فرش را از گاری پیاده کنید فرش راجلوی مغازه باز کردیم دست این طرف وآن طرف فرش کشید وگفت جمع کنید وبعد قیمت فرش را با حاجی توافق کردند وحاجی پس از کسر کمسیون مبلغ 16500ریال معادل هزاروششصدوپنجاه تومان نقداًبه پدرم پرداخت کرد واز پدرم سوال کرد مصالح فرش می خواهد یانه پدرم گفت بلی درآن لحظه نگاه به صورت پدرم کردم دیدم از خوشحالی چشمانش برق می زند برای اینکه آنروز تفاوت قیمت فروش فرش 12متری بامغازه حاجی قبلعلی 4500ریال معادل چهار صدوپنجا ه تومان یعنی 37%درصد بالاتر بود وقتی از مغازه بیرون آمدیم پدرم به من گفت حالا چطوری به حاجی قبلعلی بگویم که فرش را فروختیم جواب دادم چون من مغازه حاجی را بلد نیستم منو تا سرتیمچه مظفری ببر وشما داخل نیائید من به آنها موضوع را می گویم پدرم قبول کرد ومبلغ 500تومان  بمن داد که بدهی خودمان را تسویه کنم وارد مغازه شدم طبق معمول داخل مغازه 6و7نفر مثل ما بافنده فرش نشسته بودند سلام کردم پسر حاجی قبلعلی جاجی جلیل پرسید پدرت کو؟ وفرش کو؟ جواب دادم فرش را جای دیگر فروختیم ناگهان فریاد زد شما غلط کردید فروختین برو بگو پدرت بیاید گفتم حاجی بافنده فرش من هستم دیگر دوست ندارم پیش شما فرش بیاورم باز شروع کرد به فحاشی جواب دادم حاجی احترامت واجب پدرم منو فرستاده تسویه حساب درآن موقع باعصبانیت رفت فاکتور ماراکه بیجک می گفتند از گاو صندوق درآورد وگفت 450تومان بدهی دارید پول راپرداخت کردم ورسید گرفتم آمدم بیرون وقتی بقیه پول را به پدرم دادم اوگفت بگذار جیب خودت ومن تشکر کردم برگشتیم بطرف مغازه حاجی ترابفام که وسایل فرش بعدی را بگیریم بعدنیست به سیاه بازیهای پدر وپسر حاجی قبلعلی اشاره ای داشته باشم چون خود حاجی قبلعلی بیسوادبود تمام حساب وکتابهای مغازه به عهده پسرش حاجی جلیل که حدوداًدرآن موقع مرد 35ساله ای بود انجام می شد وقتی بافنده های مثل ما فرش خود رابه مغازه آنها می بردند حاجی قبلعلی اول شروع می کرد ایراد گرفتن از بافت فرش و قیمت فرش را پائین می گفت وسپس پسرش برسر پدر داد می زد مرد حسابی انصاف داشته باش اینها زحمت کشیده اند وجان کندند و... افراد ساده مثل پدرمن که یک عمر با صداقت زندگی سپری کرده بودند، فکر می کردند پسر حاجی بخاطر ما به پدرش بدو بیراه می گوید وحاجی کوتاه می آمد فرش را به همان قیمت قبل حساب می کردند ،آن روزمن وپدرم خیلی خوشحال بودیم وبعداز یک سری خرید مایحتاج خانه عصر با اتوبوس به وایقان برگشتیم وبعد ازآن فرش خودرا در فرش فروشی حاجی ترابفام می فروختیم  ،مدتی گذشت برادربزرگتراز خودم از سربازی برگشت وبادختر جعفر فراقی ازدواج کرد ومستقل شد ند وباوسایل بسیار اندک که زندادش بعنوان جهیزیه با خود آورده بود یک اتاق در خانه آقای حدادی اجاره کردندو همانند برادر بزرگم با جنگ وجدال از پیش ما رفتند ومن مجداًبفکرافتادم که اگر دروایقان بمانم وهر چقدر هم کار کنم زندگی بهتر از بقیه نخواهم داشت بنابراین خواستم بقول معروف از دنیای ته چاه قورباغه به دنیای بزرگتر فکر کنم به همان منظور طرح چگونه رفتن به تهران وکارکردن را مرتباًدرذهنم مرور می کردم باخودم گفتم پدرومادرم هرکز بمن اجازه نمی دهند که به تهران بروم باید بدون اجازه از خانه خارج شوم روزها نقشه کشیدم اول شناسنامه خود راکه مادرم همه ی شناسنامه هارا درصندوق می گذاشت وقفل می کرد (منظور ازصندوق گاو صندوق آهنی نبود بلکه در آن ایام رسم بود خانمها یک صندوق چوبی تقریباً به ابعاد یک متر طول و60سانتیمتر عرض وبه ارتفاع 70سانتیمتر با چهار پایه که سطح صندوق را باورق حلب طراحی شده بود بعنوان رکن اصلی جهیزیه دخترها بود که به خانه شوهر می بردند واسناد مهم را مثل قباله خانه وشناسنامه ها وهچنین لباسهای نورا در صندوق قرار میدادند ویک قفل هم می زدند)





نظرات() 

اتفاق سرنوشت ساز

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-02:57 ب.ظ

اتفاق سرنوشت ساز

درتابستان آن سال1345 اتفاق مهمی افتاد که مسیر زندگی مرا برای همیشه عوض کرد

طبق عادت هرروزه که بعداز کار قالی بافی عصرها بخانه علی آقا که دوست وهم صحبت من بود رفتم در زدم مادر علی آقا که ما عمه خانم می کفتیم جواب داد وگفت بفرما من داخل شدم دیدم یک دختر خانم با بلوز ودامن قشنگی که بتن داشت جلوی اتاق ظاهر شد از علی آقا پرسیدم این دختر از کجا آمده واو جواب داد ازتهران دختردایی من است بعد ازآن هرروزمن وعلی وآن دختر که ازما کوچکتر بود هم صحبت وهم بازی شدیم وچون دختردایی علی آذری بلد نبود ومانیز فارسی نمی توانستیم درست صحبت کنم کلی می خندیم ومن درآن موقع طناب زدن والاکلنگ بازی را از اویادگرفتم واز اینکه یک دختر شهری کارهای بلد است که ما بلد نبودیم خیلی از او خوشم می آمدآن سال تابستان تمام شد واو برگشت به تهران از آن لحظه به بعد من مدام بفکر رفتن به تهران بودم درسال 1343 برادربزرگم ازدواج کرد وازخانواده جدا شده ورفته بودبه شندآباد کارگاه قالی بافی دایر کرده بود وبرادردوم نیز به خدمت سربازی رفته بود ومن استادکار قالی بافی شده بودم وبه اتفاق دوتاخواهرم قالی 12 متری باتراگم 20رج می بافتیم ومعمولاً در هردو ماه یک قالی 12متری می بافیتم پدرم قالی را که درآن موقع یک اتوبوس از وایقان به تبریز می رفت می برد به فرش فروشی حاجی قبلعلی جمشیدی ،که از سر بازار باگاری دستی 10ریال می گرفتندومی بردند به روبروی تیمچه ای مظفری و فرش مارا به مبلغ 12000 ریال معادل هزار ودویست تومان می خریدند ووسایل قالی بعدی رامی داند ومابه وایقان برمی گشتیم وقتی به خانه می رسیدیم پدرم 20تومان به من می داد تا هزینه دو ماه حمام وسلمانی من باشد ومن بخاطر شوق رفتن به تهران از پولی که در اختیار داشتم پس انداز می کردم ونیز بعد از اتمام کار درخانه عصرها دویاسه ساعت به هوای بازی می رفتم در دارقالی مشهدی محمد خدادادی ویا حاجی حبیب آقا سلامت کارمیکردم وبابت هررج 2ریال می گرفتم وبعد از مدتی کارکردنم لورفت دیگر اجازه ندادند که من بیرون کار کنم .





نظرات() 

ماجرای رفتن به اکابر

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
دوشنبه 13 خرداد 1392-02:46 ب.ظ

ماجرای رفتن به اکابر

برادر بزرگم شبها به اکابر می رفت ودرکلاس پنجم ابتدایی درس می خواند من که از رفتن مدرسه روزانه بکلی ناامید شده بودم به برادرم  اصرار کردم که درسال تحصیلی 1344-1343مرا باخودش به مدرسه ببرد و دراکابر کلاس اول ثبت نام کند ویک شب به همراه برادرم رفتم ثبت نام شدم اکثر همکلاسی هایم بزرگ سال بودند چند شب از ثبت نام گذشت معلم ما آقای صداقت دوست بود که بادوچرخه از دیزچی خلیل می آمدآن زمان رسم براین بود که معلم کتاب فارسی را یک بار از روی کتاب می خواند وخط به خط وجمله به جمله به زبان آذری ترجمه می کرد وبعد شروع به پرسیدن از بچه ها می کرد ما که آذری زبان بودیم ومثل امروزها تلویزیون هم نبود ،بعضی از کلمات خیلی سخت بنظر می رسید آن شب طبق معمول آقای صداقت دوست بعداز خواندن درس جدید شروع به پرسیدن کرد از چند نفر سوال کرد یکی دونفر نتواستند جواب درست بدهند از من که تقریباًاز همه کوچکتر بودم پرسید معنی سوال را جواب دادم معلم اسمم را پرسید جواب دادم جعفری هستم واو پرسید شمادراینجا برادر بزرگتری داری جواب دادم بلی درکلاس پنجم درس می خواند گفت برو صدا کن بیاید اینجا، من بسیار ناراحت شدم فکر کردم که جواب پرسش را غلط دادم واومی خواهد مرا از مدرسه اخراج کند با ترس ولرز رفتم درب کلاس را زدم معلم کلاس پنجم آقای تکلیمی که باموتور گازی از شبستر می آمد درب را باز کرد گفتم آقای صداقتی با آقای جعفری کاردارد وقتی برادرم آمد آقای صداقتی گفت این بچه حیف است شبانه درس بخواند اورا به مدرسه روزانه بفرستید من با شنیدن این جمله خیالم راحت شد ولی برادرم که تصمیم گیرنده نبود ودر ثانی با توجه به سنم دیگر در روزانه ثبت نام نمی کردند،آن سال کلاس اول را تمام کردم ودرسال 1345 کلاس دوم را درحضور معلم دوست داشتنی دکتر امین لو بودم که درآن ایام ایشان تنها معلم از وایقان بود وشبها نیز درکلاس اکابر درس می داد

دراینجا جا دارد یادی از بعضی ازهمکلا سی هایم کنم آقایان حیدر مهرابی، حسین مقصودی ،مرحوم جعفر اقبالی،احمد احمدی،واز بچه های محله خودمان آقایان حسن وحسین آبادی وقربان عفتی پسر محمد حسین عفتی ملقب به سردار حسین وبدلیل اینکه برای رفت وبرگشت از دوتا قبرستان باید عبور می کردیم بصورت دسته جمعی حرکت می کردیم وگاهی نیز با فرارهای الکی وباگفتن گرگ آمد هم دیگررا می ترساندیم وتفریح می کردیم وبه دلیل اینکه درآن زمان برق دروایقان نبود باچراغ زنبوری درس می خواندیم وبرای تامین هزینه های چراغ زنبوری مانند نفت ،شیشه ،توری وواشرتلمبه باد چراغ زنبوری هرنفر درماه یک ریال پرداخت می کردیم وبماند که بزرگتر ها بهترین جارا ازنظر نور چراغ انتخاب می کردند وکوچکترها با ید سایه سر بزرگترها را تحمل می کردند درعین حال ما هرشب از محله پائین تا مدرسه ابراهیمی که درمحله محمودلو واقع شده بود کتاب ودفترخودرا توی یک کیسه نایلون قرار می دادیم وبا عبور از دو قبرستان باعلاقه درس می خواندیم بخاطر دارم یک شب قراربود انشاءبخوانیم وموضوع انشاء این بیت شعر سعدی  شاعر پرآوازه ایران بود

برو کار می کن  مگو چیست کار                            که سرمایه ی جاودانی است کار

چند نفر رفتند پای تخته انشاء خود را خواندند نوبت به من رسید رفتم پای تخته شروع کردم به خواندن انشای خود، بااینکه انشاءمن بدتر از آن چند نفر نبود ولی بعلت داشتن استرس سه ویا چهارخط بیشتر نخوانده بودم که صدایم کاملاً می لرزید وکلمات بریده بریده بود آقای دکتر امین لو کاملاً متوجه موضوع شده بود وگفت برو بنشین وتوضیح داد که شما نباید استرس داشته باشید ویا خجالت بکشید واگر اینکار راادامه بدهید درآینده موفق نمی شوید وبعد از شنیدن صحبتهای معلم، کلاس ادامه پیدا کرد کلاس دوم رابالطف خداوند وزحمات معلم دلسوز که از جنس مردم بود وخود رنج کشیده بود ودرد امثال مارا خوب می فهمید بپایان رساندم .





نظرات() 

اتفاق سرنوشت ساز

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392-04:32 ب.ظ

اتفاق سرنوشت ساز

درتابستان آن سال1345 اتفاق مهمی افتاد که مسیر زندگی مرا برای همیشه عوض کرد

طبق عادت هرروزه که بعداز کار قالی بافی عصرها بخانه علی آقا که دوست وهم صحبت من بود رفتم در زدم مادر علی آقا که ما عمه خانم می کفتیم جواب داد وگفت بفرما من داخل شدم دیدم یک دختر خانم با بلوز ودامن قشنگی که بتن داشت جلوی اتاق ظاهر شد از علی آقا پرسیدم این دختر از کجا آمده واو جواب داد ازتهران دختردایی من است بعد ازآن هرروزمن وعلی وآن دختر که ازما کوچکتر بود هم صحبت وهم بازی شدیم وچون دختردایی علی آذری بلد نبود ومانیز فارسی نمیتوانستیم درست صحبت کنم کلی می خندیم ومن درآن موقع طناب زدن والاکلنگ بازی را از اویادگرفتم واز اینکه یک دختر شهری کارهای بلد است که ما بلد نبودیم خیلی از او خوشم می آمدآن سال تابستان تمام شد واو برگشت به تهران از آن لحظه به بعد من مدام بفکر رفتن به تهران بودم درسال 1343 برادربزرگم ازدواج کرد وازخانواده جدا شده ورفته بودبه شندآباد کارگاه قالی بافی دایر کرده بود وبرادردوم نیز به خدمت سربازی رفته بود ومن استادکاربافت قالی شده بودم وبه اتفاق دوتاخواهرم قالی 12 متری باتراگم 20رج می بافتیم ومعمولاً در هردو ماه یک قالی 12متری می بافیتم پدرم قالی را که درآن موقع یک اتوبوس از وایقان به تبریز می رفت می برد به فرش فروشی حاجی قبلعلی جمشیدی ،که از سر بازار باگاری دستی 10ریال می گرفتندومی بردند به روبروی تیمچه ای مظفری و فرش مارا به مبلغ 12000 ریال معادل هزار ودویست تومان می خریدند ووسایل قالی بعدی رامی داند ومابه وایقان برمی گشتیم وقتی به خانه می رسیدیم پدرم 20تومان به من می داد تا هزینه دو ماه حمام وسلمانی من باشد ومن بخاطر شوق رفتن به تهران از پولیکه در اختیار داشتم پس انداز می کردم ونیز بعد از اتمام کار درخانه عصرها دویاسه ساعت به هوای بازی می رفتم در دارقالی مشهدی محمد خدادادی ویا حاجی حبیب آقا سلامت کارمیکردم وبابت هررج 2ریال می گرفتم وبعد از مدتی کارکردنم لورفت دیگر اجازه ندادند که من بیرون کار کنم .





نظرات() 

ماجرای رفتن به اکابر

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392-04:30 ب.ظ

ماجرای رفتن به اکابر

برادر بزرگم شبها به اکابر می رفت ودرکلاس پنجم ابتدایی درس می خواند من که از رفتن مدرسه روزانه بکلی ناامید شده بودم به برادرم  اصرار کردم که درسال تحصیلی 1344-1343مرا باخودش به مدرسه ببرد و دراکابر کلاس اول ثبت نام کند ویک شب به همراه برادرم رفتم ثبت نام شدم اکثر همکلاسی هایم بزرگ سال بودند چند شب از ثبت نام گذشت معلم ما آقای صداقتی بود که بادوچرخه از دیزچی خلیل می آمدآن زمان رسم براین بود که معلم کتاب فارسی را یک بار از روی کتاب می خواند وخط به خط وجمله به جمله به زبان آذری ترجمه می کرد وبعد شروع به پرسیدن از بچه ها می کرد ما که آذری زبان بودیم ومثل امروزها تلویزیون هم نبود ،بعضی از کلمات خیلی سخت بنظر می رسید آن شب طبق معمول آقای صداقتی بعداز خواندن درس جدید شروع به پرسیدن کرد از چند نفر سوال کرد یکی دونفر نتواستند جواب درست بدهند از من که تقریباًاز همه کوچکتر بودم پرسید معنی سوال را جواب دادم معلم اسمم را پرسید جواب دادم جعفری هستم واو پرسید شمادراینجا برادر بزرگترداری جواب دادم بلی درکلاس پنجم درس می خواند گفت برو صدا کن بیاید اینجا، من بسیار ناراحت شدم فکر کردم که جواب پرسش را غلط دادم واومی خواهد مرا از مدرسه اخراج کند با ترس ولرز رفتم درب کلاس را زدم معلم کلاس پنجم آقای تکلیمی که از شبستر می آمد درب را باز کرد گفتم آقای صداقتی با آقای جعفری کاردارد وقتی برادرم آمد آقای صداقتی گفت این بچه حیف است شبانه درس بخواند اورا به مدرسه روزانه بفرستید من با شنیدن این جمله خیالم راحت شد ولی برادرم که تصمیم گیرنده نبود ودر ثانی با توجه به سنم دیگر در روزانه ثبت نام نمی کردند،آن سال کلاس اول را تمام کردم ودرسال 1345 کلاس دوم را درحضور معلم دوست داشتنی دکتر امین لو بودم که درآن ایام ایشان تنها معلم از وایقان بود وشبها نیز درکلاس اکابر درس می داد

دراینجا جا دارد یادی از بعضی ازهمکلا سی هایم کنم آقایان حیدر مهرابی، حسین مقصودی ،مرحوم جعفر اقبالی،احمد احمدی،واز بچه های محله خودمان آقایان حسن وحسین آبادی وقربان عفتی پسر محمد حسین عفتی ملقب به سردار حسین وبدلیل اینکه برای رفت وبرگشت از دوتا قبرستان باید عبور می کردیم بصورت دسته جمعی حرکت می کردیم وگاهی نیز با فرارهای الکی وباگفتن گرسگ آمد هم دیگررا می ترساندیم وتفریح می کردیم وبه دلیل اینکه درآن زمان برق دروایقان نبود باچراغ زنبوری درس می خواندیم وبرای تامین هزینه های چراغ زنبوری مانند نفت ،شیشه ،توری وواشرتلمبه باد چراغ زنبوری هرنفر درماه یک ریال پرداخت می کردیم وبماند که بزرگتر ها بهترین جارا ازنظر نور چراغ انتخاب می کردند وکوچکترها با ید سایه سر بزرگترها را تحمل می کردند درعین حال ما هرشب از محله پائین تا مدرسه ابراهیمی که درمحله محمودلو واقع شده بود کتاب ودفترخودرا توی یک کیسه نایلون قرار می دادیم وبا عبور از دو قبرستان باعلاقه درس می خواندیم بخاطر دارم یک شب قراربود انشاءبخوانیم وموضوع انشاء این بیت شعر سعدی  شاعر پرآوازه ایران بود

برو کار می کن  مگو چیست کار                            که سرمایه ی جاودانی است کار

چند نفر رفتند پای تخته انشاء خود را خواندند نوبت به من رسید رفتم پای تخته شروع کردم به خواندن انشای خود، بااینکه انشاءمن بدتر از آن چند نفر نبود ولی بعلت داشتن استرس سه ویا چهارخط بیشتر نخوانده بودم که صدایم کاملاً می لرزید وکلمات بریده بریده بود آقای دکتر امین لو کاملاً متوجه موضوع شده بود وگفت برو بنشین وتوضیح داد که شما نباید استرس داشته باشید ویا خجالت بکشید واگر اینکار راادامه بدهید درآینده موفق نمی شوید وبعد از شنیدن صحبتهای معلم، کلاس ادامه پیدا کرد کلاس دوم رابالطف خداوند وزحمات معلم دلسوز که از جنس مردم بود وخود رنج کشیده بود ودرد امثال مارا خوب می فهمید بپایان رساندم .





نظرات() 

طرز کار رادیو ویخچال نفتی

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392-03:40 ب.ظ

طرز کار رادیو ویخچال نفتی

برگردم با اصل مطلب ،پس از چند سال با خواست خداوند مهربان وضع خادنواده ی ما کم کم بهتر از گذشته می شد همانطوریکه قبلاً اشاره شدقبل ازاینکه به وایقان برویم درسلمانی شبستر رادیو برقی دیده بودیم به همین دلیل بعداز اینکه درخانه ی خودمان قالی بافی را شروع کنیم به اصرار از پدر خواهش کردیم از اینکه حوصله ای ما سرمی رود برایمان رادیو بخرد وبعداز چند هفته پدرم یک رادیو پرتابل چهار موج توشیبا خرید که چهار عدد باطری بزرگ می خورد ما خیلی خوشحال شدیم واز اینکه باطری تندتند تمام می شد ومقدور به صرفه نبود برادرم یک روز که به شبستررفته بود از علی آقا آبالا زاده دوچرخه ساز که مغازه اش چسبیده به مغازه جاجی میرزاصالح صاحبی روحانی و مرثیه خوان خوش ذوق وایقان واقع در میدان تره بار که آن موقع به سوقزی میدانی معروف بود ،یک چراغ نفتی که دورش یک دایره گرد بشکل پره های آکاردیونی داشت به خانه آورد همه ازدیدن آن تعجب کردیم وپرسیدیم این چه جور چراغی است برادرم جواب داد اگر روشن کنیم رادیو با این چراغ کار میکند ،روش کار رادیو نفتی این گونه بود که نفت درمخزن چراغ نفتی ریخته میشد وحرارت چراغ پره هایی که اطراف شعله قرارداشت بتدریج گرم میشد واین حرارت درفرآیندی به انرژی محدود الکتریسیته میشد ورادیورا به کار می انداخت ،درواقع کارباطری را انجام می داد بخاطر دارم این فرآیند سی دقیقه زمان می برد به عبارتی رادیو تبریز درآن زمان ساعت 30/11 برنامه های خودراشروع می کرد وما ساعت 11چراغ نفتی را روشن می کردیم سر ساعت 30/11دقیقه وقتی سرود ای ایران را پخش می کرد رادیو روشن میشد یعنی نیم ساعت زمان نیاز داشت تا پره های چراغ گرم شود ومعمولاًاگررادیو شش ساعت روشن بود مصرف نفت آن در حدود یک لیتربود بنابراین خیلی باصرفه تراز باطری بود وعلت خرید این چراغ نفتی توسط برادرم دقیقاًدوعلت داشت اول اینکه درآن زمان هنوز وایقان برق نداشت دوم اینکه هزینه باطری 6ساعت درروز خیلی بالا بود .

لازم به توضیح است انرژی لازم که معادل 6ولت برق ازطریق دورشته سیم که به یکی از پرده هالحیم کاری شده بود توسط یک فیش در طرف دیگر دورشته سیم قرارداشت پشت رادیو وصل میشد  که بشکل تصویر ذیل مشاهده می فرمائید

 متاسفانه بعد از مدتی براثر جابجای لحیم سیم کنده شد وازکارافتاد بدلیل اینکه آن روزها لحیم کاری در وایقان وجود نداشت چراغ رادورانداختیم حالا باگذشت چند دهه من و برادرم افسوس می خوریم که چرا آن چراغ باارزش را نگهداری نکردیم که حالا عتیقه بود وجایی آن در موزه ، ونیز بخاطر دارم که مشهدی محمد خدادادی نیز یک یخچال نفتی داشت که می گفت ساخت روسیه بود بد نیست در اینجا شکل وطرز کار یخچال نشان داده شود

 

1.      طرز کار یخچال های نفتی

یخچال نفتی بر خلاف یخچال برقی و کولر های گازی که بر اساس فرئون فشرده و کمپرسور کار می کنند دارا ی هیچ قسمت متحرکی نیست و نیروی محرکه خود را مستقیما از شعله آتش نفت می گیرد اساس کار یخچال نفتی بر پایه جذب و دفع آمونیاک در آب می باشد. سازوکار یخچال نفتی به صورت مرحله به مرحله به این شکل می باشد.
1- در دمای معمولی آمونیاک در آب حل می شود ولی اگر به مخلوط آمونیاک و آب گرما بدهیم چون آمونیاک بسیار جوشنده تر از آب می باشد آمونیاک آغاز به جوشیدن نموده و از مخلوط آب و آمونیاک به صورت گاز بخار آمونیاک گرم، متصاعد شده و مقداری بخار آب نیز با خود همراه کرده تبخیر می کند. 2-در سر راه این بخار گرم یک جدا کننده قرار دارد که قطره های آب را از بخار آمونیاک جدا کرده و درون مخزن مخلوط آب و آمونیاک بر می گرداند.( این قسمت را داشته باشید تا بعد زیرا در راه بازگشت این آب جدا شده به مخزن یک اتفاق دیگر هم می افتد.
3- سپس بخار آمونیاک درون یک سری لوله های پره دار به نام چگالنده شده و گرمای خود را از دست می دهد و به صورت آمونیاک مایع در می آید.( توجه این قسمت همانند یخچال های برقی در پشت یخچال قرار دارد(
4-سپس این آمونیاک مایع سرد تر شده ( دارای دمایی بالاتر از دمای محیط) وارد محفظه و لوله های پره دار دیگری می شود که درون یخچال جای دارد و در معرض گاز هیدروژنی که درون این محفظه قرار دارد واقع می شود و به سرعت بخار شده و جهت تبخیر گرمای محیط درون یخچال را جذب می کند.( در نتیجه درون یخچال سرد می شود.
5-سپس مخلوط آمونیاک و هیدروژنی که به صورت مخلوط گازی سردی است وارد جذب کننده می گردد درون جذب کننده مخلوط آمونیاک و هیدروژن با آبی که در مرحله دوم از گاز داغ آمونیاک جدا شده بود تماس داده می شوند.در این جا آمونیاک که درون آب بسیار حل
شونده تر از هیدروژن است درون اب حل می شود و هیدروژن جدا شده دوباره به درون محفظه بخارنده ( اواپراتور - که همان محفظه درون یخچال باشد ) باز می گردد.
6- مخلوط آب و آمونیاک دوباره به درون مخزن مخلوط آب و آمونیاک بازگشته و توسط گرمای شعله نفت دوباره بخار شده و مراحل 1 تا 6 به صورت چرخه دوباره تکرار می شود.
دلیل تبخیر آمونیاک در هیدروژن چیست؟
برای پاسخ به این پرسش باید به ترمودینامیک محلول ها نگاهی بیندازیم. می کوشم با یک مثال ساده پاسخ پرسشتان را بدهم.ببینید . آب خالص در 100 درجه می جوشد و در صفر درجه یخ می زند ولی اگر به آب مقداری نمک بیفزاییم دیگر در 100 درجه نمی جوشد بلکه در دمایی بالاتر از 100 درجه می جوشد.اگر به آب مایعی مانند الکل بیفزاییم در صفر درجه یخ نمی زند بلکه در دمایی پایین تر یخ می زند و در دمایی پایین تر از 100 درجه نیز تبخیر می شود . همین جریان در باره آمونیاک و گاز هیدروژن اتفاق می افتد.
آمونیاک خالص در دما و فشار اتاق به صورت گاز است ولی آمونیاکی که از کندانسور بیرون می آید دارای دمای بالاتر از اتاق و فشاری به مراتب بیشتر از اتاق می باشد.( این فشار از طریق بخارهای متصاعد شده از روی چراغ نفتی تامین می شود) پس دقیقا در درلحظه پیش از واردشدن امونیاک به اواپراتور آمونیاک خالص به صورت مایع می باشد.این آمونیاک وقتی درون اواپراتور با هیدروژن در هم حل بشوند نقطه جوش محلول آمونیاک هیدروژن بسیار بسیار پایین تر از نقطه جوش آمونیک خالص می باشد بنابراین آمونیاک با هر دمایی هم که وارد اواپراتور شده باشد محلول آمونیاک و هیدروژن فورا تبخیر می شو د حتی اگر دمای اواپراتور
دمای درون یخچال -خیلی پایین تر از صفر درجه باشد.
روشن است این محلول برای تبخیر شدن دمای محیط اطرافش را جذب می کند.
آیا می دانستید چرخه یخچال نفتی را چه کسی اختراع کرده است؟.
" آلبرت انشتین " به همراه یک دانشمند دیگر بنام
Leo Szilard

دراشکال زیر میتوانید روند انجام سیکل کار یخچال نفتی را به صورت انیمیشن مشاهده فرمائید.

 

 
 





نظرات() 

طرز پارچه بافی سنتی

نوشته شده توسط :رجبعلی جعفری وایقان
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392-03:37 ب.ظ

طرز پارچه بافی سنتی

بد نیست طریقه پارچه بافی  سنتی ویا بافت چادر شب را  مختصر توضیح داده شود

دستگاه چادر شب بافی سنتی رویین

دستگاه چادر شب بافی : «گاو تنه»
اجزای سازنده ی آن
گاو تنه :  Gav Tanah
 
وسیله ای است كه توسّط نجاران از جنس چوب سنجد و گردو ساخته می شود كه بافندگان روی آن می نشیند و بوسیله آن پارچه بافته می شود ، كه در قدیم توسّط گل و خشت خام ساخته می شده ولی امروزه توسّط نجاران ساخته می شود  با پیشرفت  و تكنولوژی جدید دستگاه های چوبی و برقی جدید ساخته شده است.
 
دستگاه چادر شب بافی «گاو» تشكیل شده از پایه اصلی كه به شكل صندلی است و نورد و نورد پیچ :
نورد: (nevard)میله چوبی ضخیم به قطر 5 سانتیمتر كه بر روی «گاو تنه» سوار می شود و پارچه بافته شده بر روی آن جمع آوری می شود .
نورد پیچ : وسیله ای چوبی است كه داخل نورد قرار می گیرد و باعث چرخاندن نورد می شود .
شانه (تیغ) :
 
 
وسیله ای است چوبی كه از دو قسمت دسته و شانه تشكیل شده است كه توسّط نخ از سقف آویزان و ثابت نگه داشته می شود كه بوسیله آن نخ پود را با ضربه محكم شانه به عقب رانده می شود و باعث بافته شدن پارچه می شود .
برد : (buord)وسیله ای است ساخته شده از دو عدد نی و نخ هایی كه به صورت ضربه دری با همدر ارتباتندو دو عدد برد داریم كه نخ های تار ، تارهای بالایی از قسمت بالای برد و نخ های پایین برد از قسمت پایین برد عبور داده می شود . و هر برد ها بوسیله نخ توسّط «جغنه» به سقف بسته می شود و از طرف پایین بوسیله «پاوشار» یا «پافشار» از نخی به دستگاه چادر شب وصل می شود . كه توسّط فشار پا به «پافشار» دو برد از یكدیگر جدا می شوند و نخ پود توسّط «مكو» از داخل آن عبور داده می شود .
جغنه :  Gegnah
حلقه ای است كه دو جغنه بزرگ و كوچك ساخته شده كه جغنه بزرگ توسّط نخ بزرگ از سقف آویزان می شود و جغنه كوچك كه داخل جغنه بزرگ قرار دارد از طریق نخ كوچكتر به بردها وصل می شود و جغنه ها دو عدد هستند و كه هنگام حركت بالا و پایین بردها جغنه ها و نخ درون جغنه كوچك با حركت درآوردن جغنه كوچك صدای شبیه به
«
جغنه » حیوان شكاری ایجاد می كند كه شاید وجه تشبیه رسمی آن همین صدای شبیه جغنه است .


پاوشار :  Pavshar
پاوشار یا پافشار : دو تكّه چوبی شبیه كف پا و یا به اندازه كف پا كه توسّط دو نخ به برد و دو نخ به دستگاه چادر شب بافی «گاو» وصل می شود و وقتی بوسیله كف پای بافنده به كف فشار وارد می شود باعث جدا شدن تارهای می شود تا بتواند «مكو» كه داخل آن نخ پود قرار دارد از لابه‌لای تارها عبور داده شود . و در بعضی از دستگاه چادر شب بافی از چهار پاوشار استفاده می شود كه حوله بافته شده توسّط این دستگاه را چهار پاوشره گویند .
گز : Gaz
دو چوب كوچك نیم متری كه معروف به گز كه از داخل تارهای عبور داده می شود جهت جدا شدن بجین ها و جدا شدن تارهای بالا و پایین تارها كه این بجین در هنگام چله زنی ایجاد می شود و طول هر چله 100 متر می باشد و تارهای بالا حدود 135 عدد و تار های پایین حدود 135 تا كه جمع 270 عدد نخ می شود كه به آن 9 بجین گویند كه معرّف عرض پارچه می باشد .
كم كار :
 
 (( kemkar
یك تكّه چوب به طول نیم متر و قطر 5 سانتیمتر كه در دیوار در حدود 5/2 متری و 3 متری از دستگاه چادر شب بافی «گاو» ساخته می شود و تارهای از پشت آن عبور داده
می شود و به دستگاه چادر شب از طریق بر دو شانه وصل می شودكه قدیم از گل ساخته می شده است .
طناب : (رشمه)
طناب یا رشمه نخ محكمی و قوی جهت بستن تارها كه از روی دستگاه عبور می كرده و در سقف به وسیلة تكّه چوبی به نام «تیله : Taylah» از سقف آویزان و به پشت دستگاه چادر شب بافی «گاو» وصل می شود و از طریق آن تارها محكم نگهداری می شود .
چله : chelah)
 
(
كل تارهای پارچه ای كه توسّط میخی به دیوار آویزان می شود و آن را بر روی دستگاه سوار كرده و از پشت «كم كار» عبور داده می شود و از داخل بردها و پس از داخل تیغ عبور داده می شود و بوسیله پیوند زدن به پارچه قبلی كه روی دستگاه چادر شب بافی «گاو» نگهداری
می شود وصل می شود و آماده بافندگی می شود .
لگ لگی : Leg Legei


وسیله ای است چوبی برای لای كشی و ته كش كردن نخ ها و آماده كردن نخ ها برای چله زدن

مكو : Makov
 
وسیله ای است ساخته شده از چوب شبیه قایق یك نفره كه داخل آن بوسیله یك سیم و ماسوره نخ های پود قرار دارد كه در هنگام بافندگی از داخل تارها عبور می كند .
پوندی  :  Pondei
 
وسیله ای است جهت آماده كردن نخ برای استفاده از پود ها و تشكیل شده از یك لوله و یك پایه گلی یا حلبی كه «چرخچه»داخل آن قرار می گیرد .
چرخ : Charkh

وسیله ای ساخته شده از چوب كه بوسیله آن نخ را تبدیل به پود می كند كه بر روی ماسوره جمع
می شود و داخل مكو استفاده می شود برای پود ها كه از داخل تارها عبور داده می شود .
چرخچه : CherkheJah
 
وسیله ای است كه توسط آن نخ ها آماده می شود برای چله زنی و همچنین جهت آماده شدن پود ها كه ساخته شده از یك چوب و چهار پر كه توسّط نخ هایی به هم متّصل می شود .
مراحل بافت پارچه در دستگاه چادر شب بافی سنّتی «گاو تنه»
در زمان های قدیم نخ تولید شده از ابریشم را به وسیلة رنگ های سنّتی توسّط بافندگان آماده
می شده و در دستگاه های گل ساخته شده بافته
می شده ولی امروزه با رشد و تكنولوژی و آماده شدن نخ ها بوسیله دستگاه های پیشرفته دیگر بافندگان از روش سنّتی استفاده نمی كنند و دستگاه ها ی گلی تبدیل شده است به دستگاه چوبی و برقی و دستگاه های كاملاً ساخته شده از جنس آهن و اكنون تعداد اندكی از دستگاهای چوبی قدیمی قرار دارد.
 
ابتدا نخ از دلالان نخ توسّط بافندگان خریداری
می شود و نخ ها توسّط لگ لگی تبدیل می شود به لای كش یا ته کش كه استفاده می شود در چله زنی ته كشی ها یا كلاوه ها وقتی به تعداد مورد نیاز رسید بوسیله 20 عدد میخ 10 سانتی‌متری كه در ایوان خانه ای به طول 5 متر از هم دیگر در دو ردیف 10 تایی به دیوار كوبیده می شود كه طول تار نخ ها 100 متر می شود .
نخ ها كه توسّط لگ لگی آماده شده داخل «چرخچه» قرار می گیرد و توسّط بافنده حرفه ای از میان میخ ها عبور داده می شود و در حدّ فاصل میخ های آخری یك عدد میخ قرار می گیرد كه نخ ها یكی از بالا و یكی از پایین میخ عبور داده می شود كه به آن «بجین» گویند كه همان تار های بالا و پایین چله را تشكیل می دهد .
كه بوسیله بافندگان تعداد آن شمرده می شود كه نخ های بالا را 135 و نخ پایین 135 كه جمعاً 270 عدد می شود و هر 30 نخ را یك «چره» گویند كه تعداد كل آن 9 «چره» می شود كه عرض پارچه را 9 «چره» گویند .
معروف است به چله 9 و بجین توسّط یك چوب به نام «گز» از هم دیگر جدا می شود . و تمام این مراحل باید به طرز مهارت خاصّی صورت گیرد تا یك چله خوب جهت آماده شدن برای دستگاه چادر شب بافی باشد .
وقتی چله بر روی دستگاه سوار شود و آماده بافتن می شود . بافنده بر روی دستگاه چادرشب بافی می نشیند و بوسیله كف پا ها بر پا وشار فشار وارد می آید و بردها از یكدیگر جدا می شود و توسّط «مكو» نخ بردها از داخل تارها عبور كرده و بوسیله شانه با زدن ضربه محكم به نخ پود باعث محكم شدن پارچه و بافته شدن پارچه می شود . و حركت تکرار پا ها و حركت بردها وعبوردر مكواز داخل تارها وتكرار این حركت در مدّت طولانی پارچه بافته می شود كه پارچه بافته شده بر روی «نورد» دستگاه «گاو» جمع‌آوری می شود و توسّط بافنده بعد از اینكه مدّت یك ماه چله 100 متری تمام شد از دستگاه جدا شده و آماده استفاده شخصی یا برای فروش به بازار عرضه می شود

طرز بافت چادر شب بافی درالموت قزوین را ملاحظه می فرمائید

چادر شب بافی در الموت قزوین

 

 

تاریخچه

 

ایران در زمینه نساجی و بافندگی از موقعیت جغرافیایی مرکزی خود ،بهترین سود را برده است. ابریشم بافی در خاور دور، استفاده از پشم گوسفند برای بافت قالی توسط شبانان آسیای مرکزی، بافتن پشم و کتان توسط آشوری ها و کاربرد پنبه در نساجی بوسیله هندیان، از جمله تجربه هایی است که ایران درطول تمدن خود درافزایش دانش نساجی از آن بهره جسته است .ولی هرگاه بافنده ایرانی روش جدیدی را اقتباس می کرد بی درنگ آن را با راه و روش خود تطبیق می داد و تلاش می کرد تا از لحاظ فنی آن را بهبود بخشد. اگر چه برخی اختراعات بنیادی در خارج از کشور به وجود آمده ، ولی اغلب، تکمیل آن در ایران صورت گرفته و ایران برتری خود رادر زمینه ی پارچه بافی به مدت بیش از 1500 سال حفظ کرده است(وولف هانس.ای، صنایع دستی کهن ایران،ترجمه سیروس ابراهیم زاده،نشر و آموزش انقلاب اسلامی ،تهران،1372) تاریخ نساجی در ایران به آغاز عصر نو سنگی می رسد، در حفاری هایی که در سال های 1950در غاری نزدیک دریای خزر به عمل آمده، قطعات پارچه ی بافته شده ای از پشم گوسفند و موی بز به دست آمده و با روش سال یابی کربن 14 معلوم شده که مربوط به 6500 سال ( با اختلاف 200 سال) ق.م است . دوک سره و خامه هایی در خانه های اولیه ی فلات ایران پیدا شد که تاریخ آن به 5000 سال ق.م می رسد واین خود نشان دهنده ی آن است که این صنعت در آغاز عصر نو سنگی ادامه داشته است. نقش پارچه های روی دو تبر مسی که در حفاری نزدیک شوش کشف شده و مربوط به 3500تا 3000 سال ق.م است، نشان می دهد که بافندگی و حتی ریسندگی و قیچی کردن پشم در آن زمان متداول بوده است..


[b]چادر شب در قزوین


استان قزوین با پیشینه ای چند هزار ساله و همجواری با استانهای گیلان و مازندران دارای آثار ی ارزشمند از هنر و صنایع دستی مشترک مردمان این منطقه می باشد ا ز جمله دستبافته های سنتی ، گلیم جاجیم چادر شب و ... .
این دست بافته ها دارای تنوع زیادی هستند و غالبا به صورت زیر انداز و رو انداز و البسه و بقچه و رختخواب پیچ و... مورد استفاده قرار می گیرند که اغلب این دستبافته ها ماحصل دسترنج زنان روستایی است که به منظور رفع نیاز های روزانه رونق یافته اند و به مرور زمان و روی کار آمدن نمونه های ارزان ماشینی و دسترسی آسان و کاربرد خود را از دست داده و کم کم رو به فراموشی نهاده است و با از بین رفتی منابع تولید چون کشت پنبه وکمرنگ شدن دامپروری و دسترسی به مواد اولیه کارخانه ای و تغییر الگوی های زندگی و گرایش به الگو های شهر نشینی تداوم تولید آن ها از بین رفته است. در استان قزوین،منطقه الموت بیشترین نقش را در تولید انواع دست بافته های داری و نساجی سنتی دارا می باشد. این دست بافته ها با دستگا ه های ساده دو وردی و چهار وردی بافت پارچه تولید می گردد.
سرزمین الموت: الموت بخشی از حوزه آبریز کاسپین است که در شمال شهر قزوین جای گرفته است. و در تقسیمات جغرافیایی به دو منطقه رودبار الموت (االموت شرقی)و رودبار شهرستان(الموت غربی) تقسیم شده است .



چادرشب


چادر شب در بسیاری از مناطق ایرانی بخصوص در روستاها بافته می شوداستان قزوین، در راستای حفظ و احیای این دستبافته زیبا اقدام به طراحی اقلامی نظیر رو تختی ،پرده، کلاهک آبا�?ور ،کوسن، روکش مبل ، رو میزی و...نموده است.


نقش و رنگ:

معمولا نقوش چادرشب با توجه به کاربرد آن متفاوت می باشد. گاه هندسی به صورت خانه های شطرنجی در رنگهای مختلف و خانه های ریز و درشت متناسب با سلیقه بافنده تولید می شود وگاه بصورت راه راه با رنگهای سفید و آبی که بوسیله نیل رنگ آمیزی شده و به عنوان سفره از آن استفاده می شود که در الموت به آن ایزار می گویند. همچنین ساده و تک رنگ می باشد، که به رنگهای کرم و از جنس پشم به عنوان پرده و از جنس پنبه به رنگ سورمه ای برای لباس از آن استفاده می شود.


مواد اولیه:

به طور کلی الیافی راکه در نساجی و دستبافته های سنتی مورد استفاده قرار می گیرد،می توان به دو طبقه ی اصلی الیاف طبیعی و مصنوعی تقسیم کرد:
الیاف طبیعی خود شامل معدنی، مثل آسبست. حیوانی، نظیر ابریشم و پشم وگیاهی ، که از چها قسمت" دانه" مانند پنبه ." برگ "، شامل سیسال". ساقه" همچون کتان کنف ، چتایی و رامی و" میوه" نظیر نارگیل تشکیل می گردند.
الیاف مصنوعی نیز بر پایه الیاف غیر آلی، مثل الیاف شیشه، ترکیبی، مثل نایلون و پلی استر، آکرلیک و تریلن. و باز یافتی نظیرویسکوزرایرون، دی استات، تری استاتو کوپر آمونیوم تقسیم می شوند.
این محصولات در این مناطق از الیاف پنبه ای و پشمی به سه شکل پشم خالص و ترکیب پنبه و پشم وپنبه خالص تولید می شوند.
پنبه: معروف است که مردان جنوب هند احتمالا از جمله ی اولین مبدعان تولید پنبه و کاربرد آن در نساجی بوده اند،زیرا توانستند کشت پنبه را توسعه داده به روش های مختلف در پارچه بافی از آن بهره جویند(وولف ص155) .الیاف پنبه در امتداد طولی ، پیچیدگی و تاب خوردگی زیادی دارد. این خاصیت ، به تشکیل نخ محکم کمک می نماید. به همین دلیل از نخهای پنبه ای برای چله کشی قالی و گلیم و بسیاری از دستبافته ها استفاده می شود.
در گذشته کشت پنبه در روستاهای الموت صورت می پذیرفت ولی در حال حاضر در محل تولید نمی شودو از بازار های قزوین و استانهای همجوار از جمله استان مازندران تهیه می گردد.
پشم: مصارف پشم در منسوجات به دوران بسیار قدیم و به احتمال نزدیک به یقین تاریخچه مصرف آن به دوران نو سنگی برمی گردد. از این دوره، فسیل های استخوان های گوسفند همرا ه بقایای وسایل پخت و پز یافت شده است. پشم کهن ترین الیافی است که در بافندگی ایران به کار رفته است . اهلی کردن گوسفند نیز احتمالا در فلات ایران آغاز شده است.

ابزار و تجهیزات:

ابزار های مرحله ریسندگی و تهیه نخ جهت بافت شامل:
شانه ، دوک ، قیچی
پس از چیدن و شستن پشمها ، به وسیله شانه آن را باز کرده و نخ ریسیده شده دور ابزاری به نام دوک که شامل دو قسمت پایه چوبی که به آن در منطقه الموت (دسیلیه ) میگویند و سر دوک که به آن(کتلان )می گویند، جمع می گردد.

ابتدا نخ را یک لا می کنند و سپس بر حسب ضرورت آن را تاب داده وتعداد لای آن رادو لا و یا بیشتر می کنند. در ریسیدن نخها با دست نمی توان نخی یکدست و یکنواخت به دست آورد بنابراین ضخامت نخها یکسان نبوده و همین امرموجب بافتی زیبا بر سطح پارچه می گردد. . ظرافت نخ ها بستگی به مهارت ریسنده دارد هر چه مهارت بیشتر باشد نخ ظریفتری تهیه می گردد.
ابزار مرحله ماسوره پیچی
دستگاه ماسوره پیچ(چره) که برای ریسیدن ، تاباندن، چند لایه کردن و همچنین ماسوره پیچی استفاده می شود که خود شامل قطعاتی مانند چرخ(پره)،دسته برای چرخاندن پره ومحل قرارگیری دوک که در مقابل پره قرار دارد و به وسیله نخی ضخیم به پره متصل است و با چرخاندن دسته پره به حرکت در آمده و باعث به حرکت درآمدن دوک می شود...
ابزارهای مرحله بافت پارچه:
شانه ورد ، دفتین، پدال(پا کتل)،ماسوره،ماکو،نورد، متید،عروسک ، قرقره
شانه :ابزاری است از اجزای دستگاه بافت دارای تیغه هایی که غالبا از جنس نی می باشد که در برخی مناطق از فلز تهیه می گردد و کلیه تار ها از لابلای آن عبور داده می شود.برای بافت چادر شب از هر تیغه دو نخ رد می کنند. وظیفه شانه محکم کردن پود در بین تار ها می باشد که موجب می شود پارچه به صورت بافتی منسجم و یکنواخت تهیه گردد.
دفتین : جعبه چوبی که شانه داخل آن قرار می گیرد و دارای بازو هایی است که به قسمت بالای دستگاه متصل می شود و حرکت رفت و برگشت دارد. دفتین کمک می نماید تا پس از هر بار عمل پود گذاری به آخرین رج بافته شده ضربه زده و باعث در هم تنیده شدن تار و پود گردد.
ورد:از اجزای دستگاه بافت است که شامل دو عدد نی ( قمیش) به موازات هم می باشد که توسط رشته نخ هایی به طرز خاصی به هم بافته شده است . در هر بافت از دو یا چهار ورد استفاده می گردد. وظیفه وردها، ایجاد فاصله بین تار های زیر و رو و تعیین کننده نقش و نوع بافت پارچه می باشد .
پدال( پاکتل): دو تخته ای که در زیر پای بافنده قرار دارد و بوسیله ی نخ محکم یا طناب به ورد وصل است پدال نامیده می شود. بافنده با توجه به نوع بافت و نقش به آن فشار آورده و باعث بالا و پایین رفتن ورد ودر نتیجه تارها می گردد.
متید(ارج): از اجزای دستگاه بافت می باشد که شامل دو چوب کوچک است که در دو طرف آن سوزن یا تیغه هایی فلزی چنگک مانند دارد و به لبه پارچه وصل می شودو مانع از جمع شدن عرض پارچه می شود.
عروسک و قرقره : در بالاترین قسمت دستگاه قرار دارد که توسط نخ محکم یا طناب به وردها متصل می باشد. با فشردن پدال، ورد متصل به آن نیز به پایین کشیده می شود. در واقع وظیفه آن سهولت در به حرکت در آمدن ورد و پدال می باشد..
نورد: که در جلوی بافنده قرار دارد و وظیفه آن پیچیدن پارچه پس از هر چند سانت بافت به حول آن می باشد.
ماسوره: قعه ای است کوچک و از جنس چوب و یا نی شبیه به قرقره که نخ پود به دور آن پیچیده می شود ( اخیرا اجنس پلاستیکی آن متداول شده است)و داخل ماکو قرار می گیرد.
ماکو: ابزاری است چوبی و لوزی شکل ، که قسمت داخل آن محفظه ای جهت قرار دادن ماسوره تعبیه شده است . ماکو در سهولت عبورنخ های پود در بین تار به کار می رود.
شیوه تولید

چله کشی:

پس از تهیه نخ ها ، بر روی زمین، چوب میخهای بلندی را به شکل چهار ضلعی قرار می دهند. درازای آن حدود 15 تا 20 متر می باشد . این کار با مهارت شخص چله دوان صورت می پذیرد تا ترتیب زیر و رو ی نخ ها به هم نخورد. نخ ها ی چله با توجه به کاربرد پارچه، گاه دارای نخ های رنگی متعدد و گاه یک رنگ استفاده می شود. نخ به دور اولین چوب میخ گره زده شده و به دور چوب میخهای دیگر به صورت زیر و رو عبور داده می شود تا یک ضربدر به شکل 8 ایجاد گردد.که عمل بافت بر روی تار ها صورت گیرد. نقش این پارچه با تعداد تارو پودهاو ترتیب و تغییر رنگ آنها شکل می گیردو عرض آن بین 30تا 35 سانتی متر می باشد.
پس ازچله کشی ، تار ها را برروی دستگاه قرار می دهند، سپس ورد کشی کرده و از شانه عبور داده و به نورد جلوی بافنده وصل می گردد. برای بافت، ابتدا لازم است هماهنگی بین دست و پای بافنده ایجاد گردد. وردها با فشردن پدالها به حرکت در آمده وتار ها جابجا شده و دهنه کار ایجاد می گردد. برای اینکه بافنده در حین بافت موجب اشتباه نشود با فشردن پای راست ، ماکو را با دست راست داخل دهانه کار سر داده و دفتین را به حرکت درآورده و یک بار با آرامی ضربه وارد کرده سپس ضربه ای محکم تر جهت در هم تنیده شدن تار و پود می زنند. برای اینکه لبه پارچه کج نشود از وسط دفتین که معمولا دارای علامتی است، دفتین می زنند علت آن اینست که به یک میزان ضربه به سطح پارچه وارد می شود.
[/b]





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox